پادشاه هرمزد
طبقِ نوشته های شاهنامه، فردوسی داستان هرمزد رو از پیری به نامِ ماخ که مرزبانِ شهرِ هرات بود شنید. این پیرمردِ دانا بسیار جهاندیده بود و اطلاعاتِ زیادی از پادشاهی هرمزد در اختیار حکیم ابولقاسمِ فردوسی قرار داد.
هرمزد فرزندِ خسرو انوشیروان بود. زمانیکه بر تخت پادشاهی نشست، پروردگار رو شکر کرد و به بزرگان گفت: هدفِ اصلیش اینه که فقرا از سختی بیرون بیان و تمامی مردم در رفاه و آرامش زندگی کنند.
هرمزد تفکراتی سکولار داشت و علاقه چندانی به مذهب و روحانیون زرتشتی نشون نمیداد. هرمزد به نزدیکانِ پدرش هم شک داشت و هر کسی که در زمانِ پدرش از مقام و قدرتی برخوردار بود، یا توسط هرمزد کنار گذاشته شد یا بدونِ هیچ گناهی، کشته شد.
در بینِ کشته شدهگان، موبدِ موبدان هم حضور داشت که مردم بسیار دوستش داشتند. هرمزد این موبد با نفوذ رو با ریختن زهر در غذاش به قتل رسوند. خبر درگذشتِ موبدِ بزرگ به کوچه و خیابون رسید و مردمِ خشمگین علیه هرمزد دست به قیام زدند، اما هرمزد که هیچ ترسی از ریختنِ خونِ کسی نداشت، این قیام رو به شکلِ وحشتناکی سرکوب کرد.
روزی از روز ها یکی از یارانِ نزدیکِ پدرش نامهای محرمانه برای هرمزد آورد. این نامه رو انوشیروان پیش از مرگش نوشته بود . نامه مهرِ رسمی انوشیروان رو داشت. در نامه آمده بود که
هرمزد ده سالِ تمام با خوبی و خوشی حکومت میکنه و بعد از 10 سال جهان روی تاریکِ خودش رو نشون میده، از هر سو دشمنان بر هرمزد هجوم خواهند آورد و شاهِ جوان توسطِ یکی از نزدیکانِ همسرش کور خواهد شد.
این نامه وحشتِ عجیبی در دلِ هرمزد انداخت. هرمزد فرزندِ پسری داشت به اسمِ پرویز. رابطه این پدر و پسر خیلی خوب بود اما پرویز هرز چندگاهی اشتباه میکرد و از پدرش میخواست که نسبت به این اشتباهات چشم پوشی کنه. هرمزد هم با پسرش مانند بقیه رفتار میکرد و با وجود علاقهای که به فرزندش داشت ، در صورتِ مشاهده اشتباه ، فرزندش رو تنبیه میکرد. هرمزد ده سالی در آرامش حکومت کرد و نزدِ مردم هم محبوبیت به دست آورد. در پایانِ سالِ دهم بود که پیشبینی های پدرش به واقعیت تبدیل شد.
چهار سپاه از شمال و جنوب و شرق و غرب به ایران حمله کردند. از شرق خاقان ترک بود، در جنوب اعراب بودند، از شمال خزر ها و از غرب امپراتوریِ روم.
هرمزد که تمامی خردمندان رو به قتل رسونده بود هیچ کسی رو نداشت که ازش مشورت بگیره تا بلکه بتونه این بحران رو سپری کنه.
شاه سپاهِ قدرتمندی به خزر فرستاد چون نیروهای خزر ضعیف تر بودند و بیشتر برای غارتِ اموال مردم به اونجا لشکر کشی کرده بودند. سپاهیان خزر از نیروهای ایرانی شکست خوردند و اون ناحیه دوباره به امپراتوریِ ساسانیان برگشت.
اما سیاست شاه در قبالِ قیصرِ روم فرق میکرد. شاه با قیصر واردِ مذاکره شد و اون بخشی از امپراتوریِ روم که در زمانِ انوشیروان فتح شده بود، دوباره به روم ملحق شد و بین قیصر روم و هرمزد شاهِ ایرانی صلح برقرار شد. سپاهیان عرب هم که این صحنه ها رو رصد میکردن، تصمیم گرفتن از خاکِ ایران خارج بشن و جنگی با نیروهای ساسانی نداشته باشن.
تنها خاقانِ ترک باقی مونده بود که هرمزد قصد داشت از طریق جنگ این مشکل رو حل کنه. ولی هنوز نمیدونست فرماندهی این جنگ رو بر عهده چه کسی قرار بده. به هرمزد پیشنهاد دادند فرماندهی جنگِ پیشِ رو بر عهده سرداری به نامِ بهرامِ چوبینه باشه. هرمزد هم زمانیکه بهرامِ چوبینه رو از نزدیک دید ، فهمید فردِ لایقیه و از این جنگ سربلند بیرون میاد.
شاه از بهرام پرسید: به نظرت با این دشمن صلح کنیم یا بجنگیم؟
بهرام جواب داد: با دشمنِ بدخواه صلح کردن جایز نیست و چارهای جز جنگ برای ما باقی نمیمونه.
بهرام یک لشکرِ یازده هزار نفری تشکیل داد که اکثرِ اونها سربازان بالای چهل سال بودند. وقتی ازش پرسیدن چرا بالای چهل سال رو به جوونا ترجیح دادی؟ جواب داد که تجربه این افراد در جنگِ پیش رو بیشتر از زور و بازوی جوونا به کارِ ما میاد.
شاه، درفشِ رستمِ دستان رو به بهرامِ چوبینه داد بهش گفت: در وجودِ تو رستمی دیگر میبینم.
بهرام از هرمزد خداحافظی کرد و با سپاهیانش عازمِ میدونِ جنگ شد.
نیروهای ایرانی تلاش کردند تا خاقان رو فریب بدن و میدونِ جنگ رو به سمتِ شهرِ هرات بکشونن. همینطور هم شد و خاقان آماده نبرد در هرات شد. خاقان هنگامیکه سپاهِ یازده هزار نفریِ بهرام رو دید زد زیرِ خنده. خاقان به بهرام پیشنهاد داد که دست از این جنگ بر داره چون یازده هزار نفرِ حریفِ چهل هزار نیروی جوان و تازه نفس نمیشن. اما بهرام در پاسخ گفت: اگر قرار باشه از تو شکست بخورم ترجیح میدم خودکشی کنم، چون در این صورت خبرِ مرگِ من شاهِ ایران رو خوشحال تر میکنه.
خاقان به بهرام پیشنهاد داد از ایران رویگردون بشه و به ترکستان پناه ببره. در اون صورت کلی مال و اموال و ثروت در اختیار بهرام قرار میده و حتی دخترش رو به همسری بهرام در میاره. اما بهرام هیچکدوم از اینها رو نپذیرفت و خودش رو وفادار به شاهِ ایران یعنی هرمزد میدونست.
جنگ بین ترکان و ایرانیان آغاز شد. نیروهای ترک بسیار بیشتر از نیروهای ایران بودند، اما بهرام به قدری زیرکانه آرایش نظامی گرفته بود که در همون آغازین ساعاتِ جنگ، نیروهای خاقان به تله افتادند و تعداد زیادی از آنها کشته شدند. خاقان خیلی زود فهمید که جنگ رو باخته و این تعداد اسب و فیل و سرباز جنگی از پسِ هوشِ بهرام چوبینه بر نیومدند. خاقان سوار بر اسب شد تا از مهلکه فرار کنه اما بهرام به دنبالش رفت. بهرام از دور تیری در کمان
گذاشت و رها کرد و همین تیر کارِ خاقان ترک رو یکسره کرد. بهرام به بالای جنازه خاقان رفت و سر از تنش جدا کرد. مدتی بعد سپاهِ ایران به طورِ کامل پیروزِ میدونِ جنگ شدند.
بهرام سرهای جدا شده رو به همراهِ نامه فتح برای هرمزد فرستاد. هرمزد بسیار خوشحال شد و دستور داد جشنی شاهانه بر پا کنند و کلی سکه و جواهر به درباریان و درویشان بخشید.
شاه به قدری از بهرام راضی بود که در یک نامه رسمی بهش لقب جهان پهلوان داد و همه اطرافیان بهرام رو رستم زمانه میدونستن. بهرام در ادامه چندین شورش داخلی رو سرکوب کرد و شورشیان رو به همراهِ غنائمِ بسیار راهیِ دربارِ هرمزد کرد.
بهرام که خودش رو امینِ شاه میدونست، گاهی اوقات بعضی از اسیران رو تنبیه میکرد و زمانی هم که شاه دستور میداد تا غنائم رو بفرستند، مقداری از غنائم رو برای خودش بر میداشت. بهرام اصلا فکر نمیکرد این کارها باعثِ خشمِ شاه بشه. چون میدونست خیلی بیشتر از اونچه که شاه میخواست واسش انجام داده بود. زمانیکه خبر این کارهای بهرام به هرمزد رسید، بسیار از دستِ بهرام عصبی شد. اون در نامهای تند و تیز از بهرام خواست که حد و حدود خودش رو بدونه و سرکشی نکنه.
بهرام هم از این لحنِ نامه خیلی رنجید. بهرام به یارانش گفت: رسمِ روزگار این نیست که من تا پایِ جان برای شاه بجنگم اما شاه اینطور با من رفتار کنه.
سایرین حق رو به بهرام دادن. اونا گفتن دیگه چنین شاهی رو سزاوارِ حکومت نمیدونن. بهرام تلاش کرد یارانش رو آروم کنه اما اطرافیان گفتن: اگه بخوای کوتاه بیای، ما دیگه تو رو هم به عنوان جهان پهلوان نمیشناسیم.
دو هفته ای از این ماجرا گذشت و اطرافیان بهرام رو تشویق کردن که حقش رو از شاه بگیره . حقِ بهرام چیزی جز تاج و تخت ساسانیان نیست. بهرام هم خودش رو شاهِ آینده ایران میدونست. بسیار به خودش مغرور شده بود هر روز یکی از سردارانِ ساسانی، نزدِ بهرام میومد و با بهرام هم پیمان میشد. در این بین بهرام خواهری داشت به اسمِ گُردیه. گردیه شدیدا مخالف سلطنت بهرام بود. گردیه به برادرش گفت: « این رسم نون و نمک نیست. وقتی شاه به تو جایگاه سرداری داده و تو رو جهان پهلوان خطاب کرده، حالا قصد داری علیهش شورش کنی و پادشاه بشی. به تو لقبِ رستم زمانه دادن اما مگه رستم در زمانِ حیاتش چنین کاری کرده بود که حالا تو میخوای انجام بدی؟ تو باید بنده و چاکرِ شاه باقی بمونی و حد و حدود خودت رو فراموش نکنی»
بهرام از صحبت های خواهرش بسیار ناراحت شد اما عطشِ قدرت کورش کرده بود و نمیتونست یک چنین هدفِ بزرگی رو فراموش کنه. بهرام در اولین اقدام نامهای به خوانین ترکستان نوشت و از اونا بابتِ رفتارش عذرخواهی کرد اون نمیخواست در این جنگِ داخلی، یک نیروی خارجی هم باهاش مخالفت کنه. خوانین ترکستان عذرخواهی بهرام رو پذیرفتن و براش هدایای ارزنده فرستادن.
در قدمِ بعدی، بهرام تلاش کرد تا رابطه هرمزد و پسرش خسرو پرویز رو به هم بزنه. به همین دلیل دستور داد تا در ری به نامِ خسرو پرویز سکه ضرب کنند و خودش رو هم مطیع فرمانِ خسرو پرویز خوند نه هرمزد.
تمامی این کار ها باعث شد هرمزد نسبت به فرزندش خسرو پرویز بسیار خشمگین بشه جوریکه قصد داشت در ابتدای کار فرزندش رو به قتل برسونه . خسرو وقتی این خبر رو شنید در تاریکی شب از تیسفون فرار کرد و به آذرآبادگان رفت.
در اینجای کار یک آشوب عظیمی بین سپاهیان شکل گرفت. تعدادی از افرادِ مسلح همپیمانِ بهرام شدند. یک تعداد همپیمانِ خسرو پرویز و یک تعداد هم در پایتخت موندن و همچنان از هرمزد پیروی میکردند. اما در بینِ این سه نیرو هرمزد از لحاظِ روحی بدترین وضعیت رو داشت و بسیار به اطرافیانش بد گمان شده بود، همین قضیه باعث شد که سپاهیانِ همپیمانش ازش رویگردون بشن. اینبار آشوبِ بزرگی در پایتخت اتفاق افتاد. زندانیان دروازهی زندانها رو شکستن و سپاهیان به سمتِ قصرِ هرمزدِ یورش بردند. هرمزد رو از تخت پادشاهی پایین کشیدن و چشمانش رو کور کردند. ایرانِ ساسانی در بدترین وضعیت خودش قرار داشت و پایتخت به طورِ کامل دچار آشوب و هرج و مرج شده بود.