گشتاسب و اسفندیار
روزی یک نفر نزد گشتاسپ شاه اومد و شروع به بدگویی از (اسفندیار) کرد به شاه گفت: حیف که اینهمه مال و ثروت رو در اختیار کسی قرار دادی که قصد داره تو رو از تاج و تخت کنار بزنه و خودش پادشاه بشه.
حرف های این فرد روی گشتاسپ تاثیر گذاشت. گشتاسپ سردارِ سپاهش یعنی جاماسپ رو صدا کرد و ازش خواست به نزد اسفندیار بره و اونو به دربار بیاره. جاماسپ نزد اسفندیار رفت. اسفندیار به همراه چهار پسرش به شکارگاه رفته بود. جاماسپ سر رسید و نامه رو به دست اسفندیار داد. پدر اسفندیار رو به دربار احضار کرده بود. اسفندیار از جاماسپ پرسید: داستان چیه؟ جاماسپ گفت: پدرت از دستت خیلی ناراحته. یک نفر رفته پیشش و در مورد تو حرفهای ناروا زده. اسفندیار میدونست گناهی مرتکب نشده اما از جاماسپ کمک خواست. گفت اگه برم پدرم باهام خوش رفتاری نمیکنه اگرم نرم این یک بی احترامی بزرگ در حق شاه مملکته. جاماسپ گفت: گاهی اوقات خشم پدر به فرزند از روی محبته در هر صورت اگر بیای بهتره.
صبح زود هر دو راهی دربار شاه شدند. در این دوران پایتخت پادشاهی شهر بلخ بود. هنگامیکه به بلخ رسیدند اسفندیار در مقابل پدرش قرار گرفت و ادای احترام کرد. گشتاسپ رو به بزرگان مجلس گفت: با پسری که اینهمه در حقش خوبی کردی و بهش راه رسم پهلوانی آموختی و کلی ثروت و قدرت در اختیاری قرار دادی اما اون قصد داره تو رو بکشه و پادشاه بشه، چکار باید کرد؟
همه یک صدا گفتند: چنین پسری لایق سنگین ترین مجازاته.
اسفندیار گفت: ای پدر من هیچگاه بهت خیانت نکردم و تو داری حرف بدخواهان رو باور میکنی. اما هر چه فرمان بدی انجام میدم تا اثبات کنم همچنان در رکابت هستم.
گشتاسپ دستور داد اسفندیار رو در زندان بندازند. خودش هم از بلخ خارج شد و به سیستان نزد زال و رستم رفت. دو سال تمام مهمان زال و رستم بود و در طی این دو سال بلخ از بزرگان خالی شده بود. بهمن فرزند اسفندیار وقتی فهمید پدرش زندانی شده بار سفر بست و به بلخ رفت تا در کنار پدر باشه. اوضاع و احوال مملکت هم روز به روز بد تر میشد. تا اینکه همین خبر به ارجاسپ پادشاه توران رسید. بهش گفتند هیچ بزرگی در بلخ نیست و دو سالی میشه که شاه رفته پیش رستم و در حال خوش گذرونیه. فقط لهراسپ پیر در بلخ باقی مونده که اونم به همراه هفتصد مرد زرتشتی در حال نیایش پروردگاره. ارجاسپ از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد رو به یارانش کرد و گفت: الان وقت انتقام گیریه!!!
(شعر بذار)
در اینجای کار دقیقی از دنیا میره و دیگه بیت های دقیقی ادامه پیدا نمیکنه از ابتدای داستان گشتاسپ مربوط به هزار بیت شعر دقیقی بود.
ارجاسپ وقتی اطمینان پیدا کرد که بلخ از بزرگان و جنگاوران خالی شده به فرزندش (کُهرَم) دستور داد با سپاهیان تورانی به بلخ حمله کنند و هر چه در سر راهشون قرار گرفت نابود کنند اگر اسفندیار هم خواست مقاومت کنه اون رو بهم بکشند. سپاهیان تورانی به فرماندهی کُهرَم راهی بلخ شدند و هیچ سد مقاومتی وجود نداشت. به لهراسپ سالخورده خبر دادند تورانی ها به بلخ حمله کردند، لهراسپ با همان سن بالا لباس رزم بر تن کرد و با تورانی ها درگیر شد جوری میجنگید انگار یک جوان تازه نفس وارد میدان شده. وقتی تورانی ها دیدند از پس لهراسپ بر نمیان از هر طرف بهش تیر پرتاب کردند و این ابر قهرمان سالخورده در حال دفاع از وطن جونش رو از دست داد. تورانی ها کلاه خود رو از سرش برداشتند و وقتی فهمیدند یک پیر مرد در مقابل اونا ایستادگی کرده جا خوردند. به دستور کُهرَم آتشکده های زرتشتی تخریب شدند. خونه ها رو سوزوندند و زن ها رو به اسارت گرفتند.
گشتاسپ زن خردمندی داشت این زن نیمه های شب پنهانی خودش رو به سیستان رسوند و داستان رو برای گشتاسپ تعریف کرد. گشتاسپ که سرمست عیش و نوش بود اهمیتی نداد. همسرش گفت: پدر سالخورده ات رو با هفتصد موبد کشتند و هر دو دخترمون، همای و به آفرید رو اسیر کردند. گشتاسپ جا خورد و باورش نمیشد. دستور داد سپاهیان آماده بشن و به سمت مرزهای توران حرکت کنند. ارجاسپ که فهمید گشتاسپ قصد داره به سمت مرزهای تورانی بیاد با نیروهای خودش آماده مقابله شد. دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند و جنگ آغاز شد. سه شبانه روز خون ها بود که میریختند در جریان این جنگ ها گشتاسپ چند تا از فرزندانش رو از دست داد. در این جنگ سپاهیان ایران شکست سختی خوردند و گشتاسپ به سمت کوهستان فرار کرد. ارجاسپ به یارانش گفت گشتاسپ و سایر بزرگان ایران رو زنده میخواد به همین دلیل کوهستان رو محاصره کردند. گشتاسپ درمانده شده بود که چطور از مهلکه جون سالم به در ببره. جاماسپ پیشنهاد داد اسفندیار رو از زندان آزاد کنند تا شاید اون به کمک ما بیاد. گشتاسپ پذیرفت. جاماسپ با سختی فراوان خودش رو به زندان رسوند و با اسفندیار ملاقات کرد. اسفندیار وقتی داستان رو شنید خشمگین شد و گفت: پدر دو سال تمام من رو بیگناه به زندان انداخته حالا که تو تنگا قرار گرفته کمک میخواد، قبول نمیکنم. جاماسپ گفت: اگر از پدرت ناراحتی پس به انتقام خون برادرانت برو اونها در جنگ کشته شدند. اسفندیار گفت: در این دو سال کدوم یک از برادرانم به سراغم اومدن که حالا بخوام خونخواه اونا باشم. جاماسپ گفت: خواهرانت چطور؟ هما و به آفرید ؟ اونا اسیر تورانی ها شدن. اسفندیار گفت: خواهرانم هیچگاه به یاد من نبودند. جاماسپ گفت اگر خواهران و
برادرانت برات مهم نیستن پس به کمک فرشید برو. برادر عزیزت که الان در کوهستان مجروح شده و نیاز به کمک داره در ضمن لهراسپ پیر هم به دست تورانی کشته شده.
اسفندیار این جمله آخر رو که شنید دیگه تحمل نکرد دستور داد آهنگر بیاد و زنجیر از دست و پاهاش باز کنند و به انتقام فرشید و پدر بزرگش جون ارجاسپ رو بگیره. اسفندیار به کوهستان رسید اما در پای کوهستان با جنازه برادرش فرشید روبرو شد. اسفندیار اشک ریخت و دور از چشم تورانیان فرشید رو به خاک سپرد. در تاریکی شب وارد دره شد و پدرش رو دید. پدر و پسر یکدیگر را در آغوش کشیدند. گشتاسپ گفت از گذشته پیشمانه و اگر از دل این کوهستان جون سالم به در ببره از پادشاهی کناره گیری میکنه و اسفندیار رو جانشین خواهد کرد. نیمه های شب بود که به دستور اسفندیار سپاهیان ایران زدن به دل سپاهیان توران.
سپاهیان ایران تونستند از محاصره خارج بشن اما همچنان نیروهای تورانی بر اونها حمله میکردن این نبرد تا صبح طول کشید. ارجاسپ قصد داشت به توران برگرده اما سردار سپاه توران بهش گفت الان بهترین موقعیته که گشتاسپ و اسفندیار رو با هم بکشیم و پیروز قاطع باشیم.
هنگام صبح دو سپاه در مقابل هم صف آرایی کردند در این نبرد ایرانی ها به شدت مقاومت کردند و حتی فرمانده سپاه توران رو اسیر گرفتند. ارجاسپ که اینطور دید فرار رو بر قرار ترجیح داد. سپاهیان تورانی هم موقعیت رو ترک کردند. فرمانده تورانی (گرگسار) نام داشت و از کرده خود پشیمان بود گرگسار گفت سپاهیان ایران رو هدایت میکنه تا محل مخفی شدن ارجاسپ رو پیدا کنند. گشتاسپ بر پیشانی فرزندش اسفندیار بوسه زد و گفت: به سراغ ارجاسپ برو اونو شکست بده و خواهرانت رو از اسارت نجات بده.