در حال بارگذاری بندها…
***
1777 : ردیف از کل
چو برداشت پرده ز پیش آفتاب
سپیده بر آمد بپالود خواب
چو برداشت پرده ز پیش؛ آفتاب
سپیده برآمد، بپالود خواب
چو برداشت پَرده ز یپش آفتاب
سپیده بر آمد بپالود خواب
چو بر داشت پرده ز پیش آفتاب
سپیده بر آمد بپالود خواب
چو برداشت پرده ز پیش آفتاب
سپیده بر آمد بپالود خواب
چو برداشت پرده زپیش آفتاب
سپیده بر آمد بپالود خواب
چو برداشت پردهز پیش افتاب
سپیده برامد بپالود خواب
چو برداشت پرده ز پیش آفتاب
سپیده بر آمد بپالود خواب
***
1778 : ردیف از کل
دو بیهوده را دل بر آن کار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
دو بیهوده را دل بدان کار گرم؛
که دیده بشویند هردو ز شرم
دو بیهوُده را دل بر آنکار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
دو بیهوده را دل بدان کار گرم
که دیده بشویند هر دو زشرم
دو بیهوده را دل بدان کار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
دو بیهوده را دل برین کار گرم
که دیده بشویند هر دو زشرم
دو بیهوده را دل برآنکار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
دو بیهوده را دل برین کار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
***
1779 : ردیف از کل
برفتند هر دو گر ازان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
برفتند هر دو، گرازان ز جای
نهادند سر سوی پردهسرای
برفتند هر دو گر ازان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
برفتند هر دو گرازان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
برفتند هر دو گر از ان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
برفتند هر دو گرازان زجای
نهادند سر سوی پرده سرای
برفتند هر دوگر ازان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
برفتند هر دو گرازان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
***
1780 : ردیف از کل
چو از خیمه ایرج بره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
این بیت را ندارد
چو از خیمه ایرج بره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
چو از خیمه ایرج بره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
چو از خیمه ایرج بره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
چو از خیمه ایرج بره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
چو از خیمه ایرج بره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
چو از خیمه ایرج بره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید
***
1781 : ردیف از کل
برفتند با او بخیمه درون
سخن بیشتر بر چرا رفت وچون
این بیت را ندارد
برفتند با او بخیمه درُون
سخن بیشتر بر چرا رفت وچون
برفتند با او بخیمه درون
سخن بیشتر بر چرا رفت و چون
برفتند با او بخیمه درون
سخن بیشتر بر چرا رفت و چون
برفتند با او بخیمه درون
سخن بیشتر بر چرا رفت وچون
برفتند با او بخیمه درون
سخن بیشتر بر چرا رفت و چون
برفتند با او بخیمه درون
سخن بیشتر بر چرا رفتو چون
***
1782 : ردیف از کل
بدو گفت تور ار تو از ما کهی
چرا بر نهادی کلاه مهی
بدو گفت تور: «ار تو از ما کهی
چرا؟ برنهادی کلاه مهی!
بدو گفت تور ار تو از ماکهی
چرا بر نهادی کلاه مهی
بدو گفت تور ار تو از ما کهی
چرا بر نهادی کلاه مهی
بدو گفت تور ار تو از ما کهی
چرا بر نهادی کلاه مهی
بدو گفت تور ار تو از ما کهی
چرا بر نهادی کلاه مهی
بدو گفت تور ار تو از ما کهی
چرا بر نهادی کلاه مهی
بدو گفت تور ار تو از ما کهی
چرا بر نهادی کلاه مهی
***
1783 : ردیف از کل
ترا باید ایران و تخت کیان
مرا بر در ترک بسته میان
ترا باید ایران و تخت کیان
مرا بر در ترک بسته میان
ترا باید ایران و تخت کیان
مرا بر در ترک بسته میان
ترا باید ایران و تخت کیان
مرا بر در ترک بسته میان
ترا باید ایران و تخت کیان
مرا بر در ترک بسته میان
ترا باید ایران وتخت مهان
مرا بر در ترک بسته میان
ترا باید ایران و تخت کیان
مرا بر در ترک بسته میان
ترا باید ایرانو تخت مهان
مرا بر در ترک بسته میان
***
1784 : ردیف از کل
برادر که مهتر بخاور برنج
بسر بر ترا افسر و زیر گنج
برادر که مهتر، بخاور برَنج
بسر بر، ترا افسر و زیر گنج
برادر که مهتر بخاور برنج
بسر بر ترا افسر و زیر گنج
برادر که مهتر بخاور برنج
بسر بر ترا افسر و زیر گنج
برادر که مهتر بخاور برنج
بسر بر ترا افسر و زیر گنج
برادر که مهتر بخاور برنج
بسر بر ترا افسر وزیر گنج
برادر که مهتر بخاور برنج
بسر بر ترا افسر وزیر گنج
برادر که مهتر بخاور برنج
بسر بر ترا افسر و زیر گنج
***
1785 : ردیف از کل
چنان بخششی کان جهانجوی کرد
همه سوی کهتر پسر روی کرد
چنین بخششی کان جهانجوی کرد
همه نزدِ کهتر پسر، روی کرد!»
چنین بخششی کان جهانجوی کرد
همه سوی کهتر پسر روی کرد
چنین بخششی کان جهانجوی کرد
همه سوی کهتر پسر روی کرد
چنین بخششی کان جهانجوی کرد
همه سوی کهتر پسر روی کرد
چنان بخششی کآن جهانجوی کرد
همه سوی کهتر پسر روی کرد
چنین بخششی کان جهانجوی کرد
همه سوی کهتر پسر روی کرد
چنین بخششی کان جهانجوی کرد
همه سوی کهتر پسر روی کرد
***
1786 : ردیف از کل
چو از تور بشنید ایرج سخن
یکی پاک تر پاسخ افکند بن
چو از تور بشنید، ایرج سَخُن
یکی پاکتر پاسخ افکند بُن
چو از تور بشنید ایرج سخن
یکی خوبتر پاسخ افکند بُن
چو از تور بشنید ایرج سخن
یکی پاکتر پاسخ افگند بن
چو از تور بشنید ایرج سخن
یکی رای پاکیزه افکند بن
چو از تور بشنید ایرج سخن
یکی پاکتر پاسخ افگند بن
چو از تور بشنید ایرج سخن
یکی خوبتر پاسخ افکند بن
چو از تور بشنید ایرج سخن
یکی پاکتر پاسخ افگند بن
***
1787 : ردیف از کل
بدو گفت کای مهتر نامجوی
اگر کام دل خواهی آرامجوی
بدو گفت ک:«ای مهتر کامجوی
اگر کام دل خواهی، آرام جوی!
بدو گفت کای مهتر نامجوی
اگر کام دل خواهی آرام جوی
بدو گفت کای مهتر کام جوی
اگر کام دل خواهی آرام جوی
بدو گفت کای مهتر نامجوی
اگر کام دل خواهی آرام جوی
بدو گفت که ای مهتری نام جوی
اگر کام دل خواهی آرام جوی
بدو گفت کای مهتر نامجوی
اگر کام دل خواهی آرامجوی
بدو گفت کای مهتر نام جوی
اگر کام دل خواهی آرام جوی
***
1788 : ردیف از کل
نه تاج کئی خواهم اکنوننه گاه
نهنام بزرگی نه ایران سپاه
نه تاج کیان مانم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران نه شاه!
نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران سپاه
[نه تاج کیان مانم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران سپاه]
نه تاج کیی خواهم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران سپاه
نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران سپاه
نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه
نهنام بزرگی نه ایران سپاه
نه تاج کیی خواهم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران سپاه
***
1789 : ردیف از کل
من ایران نخواهم نهخاور نهچین
نه شاهی نه گسترده روی زمین
من ایران نخواهم، نه خاور نه چین
نه شاهی، نه گسترده روی زمین
من ایران نخواهم نهخاور نه چین
نه شاهی ز گسترده رُوی زمین
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
نه شاهی نه گسترده روی زمین
نه هند و نه روم و نه خاور نه چین
نه تاج فریدون نه تخت و نگین
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
نه شاهی نه گسترده روی زمین
من ایران نخواهم نهخاور نهچین
نه شاهی نه گسترده روی زمین
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
نه شاهی نه گسترده روی زمین
***
1790 : ردیف از کل
بزرگی کهفرجام آن تیر گیست
بدان برتری بر بباید گریست
بزرگی که فرجام آن تیر گیست
بر آن مهتری بر، بباید گریست
بزرگی که فرجام او تیرگیست
بر آن مهتری برببایَد گریست
بزرگی که فرجام او تیر گیست
بر آن مهتری بر بباید گریست
بزرگی که فرجام آن تیر گیست
بران برتری بر بباید گریست
بزرگی که فرجام او تیرگیست
بدآن برتری بر بباید گریست
بزرگیکه فرجام او تیرگیست
بران مهتری بر بباید گریست
بزرگیکه فرجام او تیر گیست
بدان برتری بر بباید گریست
***
1791 : ردیف از کل
سپهر بلند ار کشد زین تو
سر انجام خشتست بالین تو
سپهر بلند ار کشد زین تو
سرانجام خشت است بالین تو!
سپهر بلند ار کشد زین تو
سرانجام خشت است بالین تو
سپهر بلند ار کشد زین تو
سر انجام خشتست بالین تو
سپهر بلند ار کشد زین تو
سر انجام خشتست بالین تو
سپهر بلند ارکشد زین تو
سرنجام خشتست بالین تو
سپهر بلند ار کشد زین تو
سر انجام خشت است بالین تو
سپهر بلند ار کشد زین تو
سر انجام خشتست بالین تو
***
1792 : ردیف از کل
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتماز تاج واز تخت سیر
مرا تخت ایران اگر بود، زیر
کنون گشتم از تاج و از تخت، سیر
مرا تخت ایران اگر بُود زیر
کنون گشتم از تخت و از تاج سیر
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتم از تاج واز تخت سیر
مرا تخت ایراناگر بود زیر
کنون گشتماز تاج واز تخت سیر
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتم از تاجو از تخت سیر
***
1793 : ردیف از کل
سپردم شما را کلاه و نگین
مدارید بامن شما نیز کین
سپردم شما را کلاه و نگین
بدینروی، بامن مدارید کین
سپُردم شما را کلاه و نگین
مدارید با من شما نیز کین
سپردم شمارا کلاه و نگین
بدین روی با من مدارید کین
سپردم شما را کلاه و نگین
ازین پس ز منتان مبادا نج کین
سپردم شما را کلاه ونگین
مدارید با من شما هیچ کین
سپردم شما را کلاه ونگین
مدارید با من شما نیز کین
سپردم شما را کلاه و نگین
مدارید با من شما نیز کین
***
1794 : ردیف از کل
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
نباید بمن هیچ دل رنجه کرد
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
روان را نباید، بدین، رنجه کرد
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
نباید بمن هیچ دل رنجه کرد
مرا با شما نیست ننگ و نبرد
روانرا نباید برین رنجه کرد
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
نباید بمن هیچ دل رنجه کرد
مرا با شما نیست جنگ ونبرد
نباید بمن هیچ دل رنجه کرد
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
نباید بمن هیچ دل رنجه کرد
مرا با شما نیست جنگو نبرد
نباید بمن هیچ دل رنجه کرد
***
1795 : ردیف از کل
زمانه نخواهم به آزارتان
و گر دور مانم ز دیدارتان
زمانه نخواهم بآزار تان
اُ گر دور مانم ز دیدار تان
زمانه نخواهم بآزا رتان
و گر دُور مانم ز دیدا رتان
زمانه نخواهم بآزارتان
اگر دور مانم ز دیدارتان
زمانه نخواهم بآزار تا ن
و گر دور مانم ز دیدار تا ن
زمانه نه خواهم به آزار تان
و گر دور مانم زدیدار تان
زمانه نخواهم بآزار تان
و گر دور مانم ز دیدار تان
زمانه نخواهم بآ زار تان
و گر دور مانم ز دیدار تان
***
1796 : ردیف از کل
جز از کهتری نیست آئین من
مباد آزو گردن کشی دین من
جزاز کهتری نیست آیین من
مباد آز و گردنکشی دین من!»
جز از کهتری نیست آئین مَن
نباشد جز از مردمیدین مَن
جز از کهتری نیست آیین من
مباد آز و گردن کشی دین من
جز از کهتری نیست آیین من
نباشد جز از مردمی دین من
جز ار کهتری نیست آئین من
نباشد بجز مردی دین من
جز از کهتری نیست آیین من
نباشد جز ازمردمیدین من
جز از کهتری نیست آیین من
نباشد بجز مردمی دین من
***
1797 : ردیف از کل
چو بشنید تور این همه سر بسر
بگفتارش اندر نیاورد سر
چو بشنید تور، از برادر؛ چنین
بابرو ز خشم، اندر آورد چین
چو بشنید تو را ینهمه سر بسر
بگفتارش اندر نیاورد سر
چو بشنید تور از برادر چنین
با برو ز خشم اندر آورد چین
چو بشنید تور این همه سر بسر
بگفتارش اندر نیاورد سر
چو بشنید تور این همه سر بسر
بگفتارش اندر نیآورد سر
چو بشنید تور اینهمه سر بسر
بگفتارش اندر نیاورد سر
چو بشنید تور این همه سر بسر
بگفتارش اندر نیاورد سر
***
1798 : ردیف از کل
نیامدش گفتار ایرج پسند
نه نیز آشتی نزد او ارجمند
نیامدش گفتار ایرج پسند
نبد راستی نزد او ارجمند
نیامدش گفتار ایرج پسند
نه نیز آشتی نزد او ارجمند
نیامدش گفتار ایرج پسند
نبد راستی نزد او ارجمند
نیامدش گفتار ایرج پسند
نبد راستی نزد او ارجمند
نیآمدش گفتار ایرج پسند
نه آن آشتی نزد او ارجمند
نیامدش گفتار ایرج پسند
نه نیز آشتی نزد او ارجمند
نیامدش گفتار ایرج پسند
نه نیز آشتی نزد او ارجمند
***
1799 : ردیف از کل
ز کرسی بخشم اندر آورد پای
همیگفت و بر جست هزمانز جای
بکرسی، بخشم اندر آورد پای
همی گفت و بر جَست هزمان ز جای
ز کرسی بخشم اندر آورد پای
همیگفت ومیجست هزمان ز جای
بکرسی بخشم اندر آورد پای
همی گفت و بر جست هزمان زجای
ز کرسی بخشم اندر آورد پای
ز کینه برآشفت و تند تند رای
زکرسی بخشم اندر آورد پای
همی گفت وبر جست هزمان زجای
ز کرسی بخشم اندر آورد پای
همیگفت و میجست هرمان زجای
ز کرسی بخشم اندر آورد پای
همی گفتو برخاست هزمان زجای
***
1800 : ردیف از کل
یکایک بر آمد ز جای نشست
گرفت آن گران کرسی زر بدست
یکایک برآمد ز جای نشست
گرفت آن گرانمایه کرسی، بدست
یکایک برآمد ز جای نشست
گرفت آن گران کُرسی زر بدست
یکایک بر آمد ز جای نشست
گرفت آن گران کرسی زر بدست
یکایک بر آمد ز جای نشست
گرفت آن گران کرسی زر بدست
یکایک بر آمد زجای نشست
گرفت آن گران کرسی زر بدست
یکایک بر امد زجای نشست
گرفت آنگران کرسی زر بدست
یکایک بر آمد ز جای نشست
گرفت آن گران کرسی زر بدست
***
1801 : ردیف از کل
بزد بر سر خسرو تاجدار
ازو خواست ایرج بجان زینهار
بزد بر سرِ خسروِ تاجدار
ازو خواست ایرج، بجان، زینهار
بزد بر سر خسرو تاج دار
ازو خواست ایرج بجان زینهار
بزد بر سر خسرو تاجدار
ازو خواست ایرج بجان زینهار
بزد بر سر ایرج تاج دار
و ز و خواست ایرج بجان زینهار
بزد بر سر خسرو تاج دار
ازو خواست خسرو بجان زینهار
بزد بر سر خسرو تاج دار
از و خواست ایرج بجانزینهار
بزد بر سر خسرو تاج دار
ازو خواست ایرج بجان زینهار
***
1802 : ردیف از کل
نیامدت گفت ایچ ترس از خدای
نه شرم از پدر خود همینسترای
«نیایدت؟» گفت: «ایچ بیم از خدای
نه شرم از پدر، خود همین است رای؟!
نیامدت گفت ایچ ترس از خدای
نه شرم از پدر خود همینست رای
نیایدت گفت ایچ بیم از خدای
نه شرم از پدر خود همینست رای
نبایدت گفت آنچ ترس از خدای
نه شرم از پدر اینچنیناست رای
نیآمدت گفت ایچ ترس از خدای
نه شرم از پدر خود همین است رای
نیامدت گفت ایچ ترس از خدای
نه شرم از پدر خود همین است رای
نیایدت گفت ایچ ترس از خدای
نه شرم از پدر خود همینست رای
***
1803 : ردیف از کل
مکش مر مرا کت سر انجام کار
بگیرد بخون منت روزگار
مکش مر مرا، کهت، سرانجام کار
بپیچاند از خون من، کردگار!
مکش مر مرا کت سرانجام کار
بگیرد بخوُن منت رُوزگار
مکش مر مرا کت سر انجام کار
به پیچاند از خون من کرد گار
مکش مر مرا کت سرانجام کار
بپیچاند از خون من کردگار
مکش مر مراکت سرنجام کار
بپیچاند از خون من کردگار
مکش مر مراکت سرانجام کار
بگیرد بخون منت روزگار
مکش مر مرا کت سر انجام کار
بگیرد بخون منت روزگار
***
1804 : ردیف از کل
مکن خویشتن را ز مردم کشان
کزین پس نیابی تو از من نشان
مکن خویشتن را، ز مردمکشان
کزین پس نیابی ز من، خود، نشان
مکن خویشتن را ز مردم کشان
کز اینپس نیابی خود از من نشان
مکن خویشتن را زمردم کشان
کزین پس نیابی زمن خود نشان
مکن خویشتن را ز مردم کشان
کزین پس نیابی خود از من نشان
مکن خویشتنرا زمردم کشان
کزین پس نیابی تو از من نشان
مکن خویشتن را ز مردم کشان
کز اینپس نیابی خود از من نشان
مکن خویشتن را ز مردم کشان
کزین پس نیابی خود از من نشان
***
1805 : ردیف از کل
پسندی و همداستانی کنی
که جانداری و جانستانی کنی
پسندی و، همداستانی کنی؟
که جانداری و، جانستانی کنی!
پسَندی و همداستانی کنی
که جان داری و جان ستانی کنی
این بیت را ندارد
پسندی و همداستانی کنی
که جانداریو جان ستانی کنی
پسندی و همداستانی کنی
که جان داری وجان ستانی کنی
پسندی و همداستانی کنی
که جانداری وجان ستانی کنی
پسندیو همداستانی کنی
که جان داریو جان ستانی کنی
***
1806 : ردیف از کل
میازار موری که دانه کش است
کهجانداردوجانشیرین خوشاست
میازار موری که دانه کَش است
که جان دارد و، جان شیرین خوَش است
میازار مُوری که دانه کش است
کهجان دارد و جانشیرین خوشست
این بیت را ندارد
میازار موری که دانه کش است
که او نیز جان دارد و جان خوشست
میآزار موری که دانه کش است
که جان دارد وجان شیرین خوشست
میا زار موریکه دانه کش است
که جان دارد وجان شیرین خوشست
میازار موری که دانه کشست
که جانداردوجان شیرینخو شست
***
1807 : ردیف از کل
سپاه اندرون باشد و سنگدل
کهخواهد که موری شود تنگدل
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد، که موری شود تنگدل
سیاه اندرونباشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
این بیت را ندارد
***
1808 : ردیف از کل
پسنده کنم زین جهان گوشه ای
بکوشش فراز آورم توشه ای
پسنده کنم زین جهان، گوشهای
بکوشش، فراز آورم توشهای
پسنده کنم زین جهان گوشۀ
بکوشش فراز آورم توشۀ
بسنده کنم زین جهان گوشۀ
بکوشش فراز آورم توشۀی
بسنده کنم زین جهان گو شۀ
بکوشش فراز آورم تو شه
پسنده کنم زین جهان گوشۀ
بکوشش فراز آورم توشة
پسنده کنم زینجهان گوشۀ
بکوشش فراز آورم توشه
پسنده کنم زین جهان گوشه ای
بکوشش فراز آورم توشه ای
***
1809 : ردیف از کل
بخون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دل پیر گشته پدر
بخون برادر چه بندی کمر؟
چه سوزی؟ دل پیر گشته پدر!
بخون برادر چه بندی کمر
چه سُوزی دل پیر گشته پدر
بخون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دل پیر گشته پدر
به خون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دلپیر گشته پدر
بخون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دل پیر گشته پدر
بخون برادر چه بندیکمر
چه سوزیدلپیر گشته پدر
بخون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دل پیر گشته پدر
***
1810 : ردیف از کل
جهان خواستی یافتی خونمریز
مکن با جهاندار یزدان ستیز
جهان خواستی، یافتی، خون مریز!
مکن با جهاندار یزدان، ستیز!»
جهان خواستی یافتی خونمریز
مکن با جهاندار یزدان ستیز
جهان خواستی یافتی خون مریز
مکن با جهاندار یزدان ستیز
جهان خواستی یافتی جون مریز
مکن با جهاندار یزدان ستیز
جهان خواستی یافتی خون مریز
مکن با جهاندار یزدان ستیز
جهان خواستی یافتی خونمریز
مکنبا جهاندار یزدان ستیز
جهان خواستی یافتی خون مریز
مکن با جهاندار یزدان ستیز
***
1811 : ردیف از کل
سخن چند بشنید و پاسخ نداد
دلش بود پر خشم و سر پر ز باد
سخن را چو بشنید، پاسخ نداد
دلش بود، پرخشم و، سر؛ پر ز باد
سخن چند بشنید و پاسخ نداد
دلش بود پر خشم و سر پر ز باد
سخن را چو بشنید پاسخ نداد
همان گفتن آمد همان سرد باد
سخن چند بشنید و پاسخ نداد
دلش بود پر خشم و سر پر ز باد
سخن چند بشنید پاسخ نداد
دلش بود پر از خشم و سر پر زباد
سخن چند بشنید و پاسخ نداد
دلش بود پر خشم و سر پر ز باد
سخن چند بشنیدو پاسخ نداد
دلش بود پر خشم و سر پر ز باد
***
1812 : ردیف از کل
یکی خنجر از موزه بیرون کشید
سر ا پای او چادر خون کشید
یکی خنجر آنگون برکشید
سراپای او چادر خون کشید
یکی خنجر از موزه بیرُون کشید
سرا پای او جامه در خون کشید
یکی خنجر آبگون بر کشید
سر اپای او چادر خون کشید
یکی خنجر از موزه بیرون کشید
سرا پای او چادر خون کشید
یکی خنجر از موزه بیرون کشید
سراپای او چادر خون کشید
یکی خنجر از موزه بیرون کشید
سراپای او چادر خون کشید
یکی خنجر از موزه بیرون کشید
سراپای او چادر خون کشید
***
1813 : ردیف از کل
بدان تیز زهر آبگون خنجرش
همی کرد چاک آن کیانی برش
بدان تیز زهر آبگون خنجرش
همی کرد چاک آن کیانی برش
بدان تیز زهر آبگون خنجرش
همی کرد چاک آن کیانی برش
بدان تیز زهر آبگون خنجرش
همی کرد چاک آن کیانی برش
بدان تیز زهر ابگون خنجرش
همیکرد چاکآن گرامی برش
بدآن تیز زهر آبگون خنجرش
همی کرد چاک آن کیانی برش
بدان تیز ز هرآبگون خنجرش
همیکرد چاک آنکیانی برش
بدان تیز زهر آبگون خنجرش
همی کرد چاک آن کیانی برش
***
1814 : ردیف از کل
فرود آمد از پای سرو سهی
گسست آن کمر گاه شاهنشهی
فرود آمد از پای، سرو سهی
گسست آن کمر گاه شاهنشهی
فرُود آمد از پای سَرو سهی
گسست آن کمر گاه شاهنشهی
فرود آمد از پای سرو سهی
گسست آن کمر گاه شاهنشهی
فرود آمد از پای سرو سهی
گسست آن کمر گاه شاهنشهی
فرود آمد از پای سرو سهی
گسست آن کمرگاه شاهنشهی
فرود آمد از پای سرو سهی
گسست آنکمرگاه شاهنشهی
فرود آمد از پای سرو سهی
گسست آن کمرگاه شاهنشهی
***
1815 : ردیف از کل
دوان خون بر آن چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان
دوان خون از آن چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان!
دوان خون بر آن چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان
دوان خون از آن چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان
دوان خون بر آن چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان
دوان خون از آن چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان
دوان خون بر ان چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان
دوان خون بران چهرۀ ارغوان
شد آن نامور شهریار جوان
***
1816 : ردیف از کل
سر تاجور از تن پیل وار
بخنجر جدا کرد و بر گشت کار
سر تاجور، زان تن پیلوار
بخنجر جدا کرد و، برگشت کار
سر تاجور از تن پیل وار
بخنجر جدا کرد و برگشت کار
سر تاجور ز آن تن پیلوار
بخنجر جدا کرد و بر گشت کار
سر تاجور زان تنپیلوار
بخنجر جدا کرد و بر گشت کار
سر تاجور از تن پیلوار
بخنجر جدا کرد وبر گشت کار
سر تاجور از تن پیل وار
بخنجر جدا کرد وبر گشت کار
سر تاجور از تن پیلوار
بخنجر جدا کردو بر گشت کار
***
1817 : ردیف از کل
جهانا بپروردیش در کنار
وزان پس ندادی بجان زینهار
جهانا بپروردیش در کنار
وز آن پس ندادی به جان زینهار!
جهانا بپَروردیشدر کنار
وزآنپس ندادی بجان زینهار
جهانا بپروردیش در کنار
وز آن پس ندادی بجان زینهار
جهانا بپروردیش درکنا ر
وز انپس ندادی بجان ز ینها ر
جهانا بپروردیش بر کنار
وز آنپس ندادی بجان زینهار
جهانا بپروردیشدر کنار
وز انپس ندادی بجان زینهار
جهانا بپروردیش در کنار
وزان پس ندادی بجان زینهار
***
1818 : ردیف از کل
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بدین آشکارت بباید گریست
نهانی ندانم ترا دوست کیست؟!
برین آشکارت بباید گریست
نهانی ندانم ترا دُوست کیست
بر این آشکارا بباید گریست
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بدین آشکارت بباید گریست
نهانی ندانم ترا دوست کیست
که برآ شکا ر ت بباید گریست
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بدین آشکارت بباید گریست
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بران آشکارت بباید گریست
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بدین آشکارت بباید گریست
***
1819 : ردیف از کل
تو نیز ای بخیره خرف گشتهمرد
ز بهر جهان دل پر از داغ ودرد
تو نیز ای بخیره، خرف گشته مرد!
ز بهر جهان دل پر از داغودرد!
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
تو نیز ای بخیره خرف گشتهمرد
ز بهر جهان دل پر از داغ ودرد
تو نیز ای بخیره خرف گشته مرد
زبهر جهان دل پر از داغ ودرد
این بیت را ندارد
تو نیز ای بخیره خرف گشته مرد
زبهر جهان دل پر از داغ و درد
***
1820 : ردیف از کل
چو شاهان بکینه کشی خیره خیر
ازین دو ستمکاره اندازه گیر
چو شاهان کُشی بی گنه خیره خیر
ازین دو ستمکاره اندازه گیر
چو شاهان کشی بکینه خیرهخیر
از این دو ستمکاره اندازه گیر
این بیت را ندارد
چو شاهان کشی می کند خیر خیر
ازین دو ستمکاره اندازه گیر
چو شاهان بکینه کشی خیره خیر
ازین دو ستمگاره اندازه گیر
چو شاهان بکینه کشی خیره خیر
ازین دو ستمکاره اندازه گیر
چو شاهان بکینه کشی خیر خیر
ازین دو ستمگاره اندازه گیر
***
1821 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
پس انگاه توران ستمکاره مرد
نگر تا بکار برادر چه کرد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
***
1822 : ردیف از کل
بیا کند مغزش بمشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر
بیا کند مغزش بمُشک و ابیر
فرستاد، نزد جهانبخشِ پیر
بیا کند مغزش بمشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر
بیا گند مغزش بمشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر
بیا کند مغزش بمشک و عبیر
فرستاد نزد جهاندار پیر
بیآگند مغزش بمشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر
بیا کند مغزش بمشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر
بیا گند مغزش بمشک و عبیر
فرستاد نزد جهان بخش پیر
***
1823 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
نهاده سرش را بتابوت زر
بدیبای چینی بپوشیده سر
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
***
1824 : ردیف از کل
چنین گفت کاینک سر آن نیاز
که تاج نیاکان بدو گشت باز
چنین گفت ک :«اینک، سر آن نیاز
که تاج نیاکان بدو گشت باز
چنین گفت اینک سر آن بناز
که تاج نیاکان بدو گشت باز
چنین گفت کاینت سر آن نیاز
که تاج نیاگان بدو گشت باز
چنین گفت کاینت سر آن نیاز
که تاج نیاکان بدو گشت باز
چنین گفت که اینک سر آن بتاز
که تاج نیاگان بدو گشت باز
چنین گفت اینک سر آن نیاز
که تاج نیاکان بدو گشت باز
چنین گفت کاینک سر آن بناز
که تاج نیاکان بدو گشت باز
***
1825 : ردیف از کل
کنونخواهتاجش دهو خواه تخت
شد آن سایه گستر کیانی درخت
کنونخواه تاجش ده و خواه تخت
شد آن سایه گستر کیانی درخت»
کنونخواه تاجش ده و خواه تخت
شد آن شاخ گستر تناور درخت
کنون خواه تاجش ده و خواه تخت
شد آن سایه گستر نیازی درخت
کنونخواه تاجش ده و خواه تخت
شد آن شاخ گستر نیاری درخت
کنون خواه تاجش ده وخواه تخت
شد آن سایه گستر کیانی درخت
کنونخواه تاجشده و خواه تخت
شد آن شاخ گستر نیازی درخت
کنون خواه تاجش دهو خواه تخت
شد آن سایه گستر کیانی درخت
***
1826 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
بیارای از بهر او تخت عاج
بنه بر سر او دلفروز تاج
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد