در حال بارگذاری ابیات…
***
715 : ردیف از کل
چو از روز گارش چهلسال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چهراند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسربرش، یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش، یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بسر برش یزدان چه راند
در حال بروزرسانی
***
716 : ردیف از کل
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیریاز
بخواب اندرون بود، با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیریاز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر یاز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ارنواز
در ایوان شاهی شبی دیر باز
بخواب اندرون بود با ار نواز
در حال بروزرسانی
***
717 : ردیف از کل
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید؛ کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی، ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
چنان دید کز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
در حال بروزرسانی
***
718 : ردیف از کل
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفر کیان
دو مهتر، یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو بفر کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو وبچهر کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بفرّ کیان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
ببالای سرو و بچهر کیان
در حال بروزرسانی
***
719 : ردیف از کل
کمر بستن و رفتن شاهوار
بجنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزۀ گاوسار
کمر بستن و رفتنی شاهوار
بجنگ اندرون گرزه گاو سار
کمر بستن ورفتن شاهوار
بجنگ اندرون گرزهٔ گاو سار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بجنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سار
در حال بروزرسانی
***
720 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
هویدا بدو فرّۀ ایزدی
سرشته جهانبانش از بخردی
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
721 : ردیف از کل
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاو رنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
نِهادی بگردن برش پالهنگ
دمان پیش ضحّاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاو رنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزه گاو رنگ
دمان پیش ضحّاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاورنگ
دمان پیش ضحّاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاورنگ
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهٔ گاو رنگ
در حال بروزرسانی
***
722 : ردیف از کل
یکایک همان گرد کهتر بسال
کشیدی ز سر تا بپایش دوال
این بیت را ندارد
یکایک همان گرد کهتر بسال
کشیدی ز سرتا بپایش و دوال
این بیت را ندارد
یکایک همن کس که کهتر بسال
کشیدی ز سر تا بپایش دوال
یکایک همان گرد کهتر بسال
زسر تا بپایش کشیدی دوال
یکا یک همان گرد کهتر بسال
کشیدی زسر تا بپایش دوال
یکایک همان گرد کهتر بسال
ز سر تا بپایش کشیدی دوال
در حال بروزرسانی
***
723 : ردیف از کل
بدانزه دو دستشببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
این بیت را ندارد
بدان زه دو دستشببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
این بیت را ندارد
بدان ره دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
بدآنزه دودستش ببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
بدانزه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
بدان زه دو دستش ببستی چوسنگ
نهادی بگردن برش پالهنگ
در حال بروزرسانی
***
724 : ردیف از کل
بدینخواری وزاری و گرمودرد
پراکنده بر تار کش خاک و گرد
بدین خواری و زاری و گُرم و درد
پراکنده بر تارکش خاک و گرد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
بدین خواری وزاری وگرم ودرد
پراگنده بر تارکش خاک وگرد
این بیت را ندارد
بدین خواریو زاریو گرمو درد
پراگنده بر تارکش خاکو گرد
در حال بروزرسانی
***
725 : ردیف از کل
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و، دوان از پس اندر، گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دواناز پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان ودمان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
همی تاختی تا دماوند کوه
کشانو دوان از پس اندر گروه
در حال بروزرسانی
***
726 : ردیف از کل
یکی چاه بد اندر آن کوه وپست
بچاه اندر آن بر دو دستش ببست
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
727 : ردیف از کل
به پیچید ضحاک بیدادگر
بدریدش از بیم گفتی جگر
بپیچید، ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از هول، گفتی؛ جگر
به پیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هم گفتی جگر
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدریدش از درد گفتی جگر
به پیچید ضحّاک بیدادگر
بلرزید وناگه برآورد سر
به پیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از بیم گفتی جگر
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از بیم گفتی جگر
در حال بروزرسانی
***
728 : ردیف از کل
یکی بانک بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صدستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن، خانهٔ سد ستون
یکی بانگ بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آنخانهٔ صد ستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صدستون
یکی بانگ بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانه صد ستون
یکی بانگ بر زد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صد ستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آنخانهٔ صد ستون
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ صد ستون
در حال بروزرسانی
***
729 : ردیف از کل
بجستند خورشید رویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجَستند خورشیدرویان ز جای
از آن غُلغُلِ نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشیدرویان زجای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان زجای
از آن غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان زجای
ازان غلغل نامور کدخدای
بجستند خورشید رویان ز جای
ازان غلغل نامور کدخدای
در حال بروزرسانی
***
730 : ردیف از کل
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت بگوئی براز
چنین گفت ضحاک را، ارنواز
که:« شاها نگویی چه بودت براز؟
چنین گفت ضحّاک را ارنواز
که شاها چه بُودت بگوئی براز
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چبودت نگوئی براز
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت نگویی براز
چنین گفت ضحّاکرا ارنواز
که شاها چه بودت بگوئی براز
چنین گفت ضحّاک را ارنواز
که شاها چه بودت بگوئی براز
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت بگویی براز
در حال بروزرسانی
***
731 : ردیف از کل
توخفته بآرام درخان خویش
بدینسانچهترسیدیازجانخویش
که خفته بآرام در خان خویش؛
بدینسان بترسیدی از جان خویش؟
تو خفته بآرام در خان خویش
بدینسان چه ترسیدی از جان خویش
که خفته بآرام در خان خویش
برین سان بترسیدی از جان خویش
تو خفته بآرام در خان خویش
بدین سان ترسیدی از جان خویش
بآرام خفته تو در خان خویش
چه دیدی بگوئی چه آمدت پیش
تو خفته بارام در خانخویش
بدینسان چه ترسیدی از جان خویش
بآرام خفته تو در خانخویش
چه دیدی بگویی چه آمدت پیش
در حال بروزرسانی
***
732 : ردیف از کل
همان هفت کشور بفرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دام و مردم بپیمان تست»
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دام و مردم به پیمان تست
زمین هفت کشور بفرمان تست
دد و دیو مردم نگهبان تست
جهانی سراسر بفرمان تست
دد ودیو ومردم نگهبان تست
همان هفتکشور بفرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
جهانی سراسر بفرمان تست
ددو دیو و مردم نگهبان تست
در حال بروزرسانی
***
733 : ردیف از کل
جهانی سراسر بشاهی تر است
سر ماه تا پشت ماهی تر است
این بیت را ندارد
جهانی سراسر بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
زمین هفت کشور بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
جهانی سراسر بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
زمین هفت کشور بشاهی تراست
سر ماه تا پشت ماهی تراست
در حال بروزرسانی
***
734 : ردیف از کل
چهبودی کز آنشدبجستی زجای
بما باز گوی ای جهان کدخدای
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
چه بودت کزانسان بجستی زجای
بما باز گو ای جهان کدخدای
این بیت را ندارد
چه بودی کزانسان بجستی ز جای
بما باز گو ای جهان کدخدای
در حال بروزرسانی
***
735 : ردیف از کل
بخورشید رویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
به خورشیدرویان، جهاندار گفت
که:«چونین شگفتی بباید نهفت
بخورشید رُویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
بخورشید رویان جهاندار گفت
که چونین شگفتی بشاید نهفت
بخورشید رویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
بخورشید رویان سپهدار گفت
که این خوابرا باز باید نهفت
بخورشید رویانسپهدار گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
بخورشید رویان سپهدار گفت
که این خواب را باز باید نهفت
در حال بروزرسانی
***
736 : ردیف از کل
گرایدون که اینداستان بشنوید
شودتان دل از جان من ناامید
که گر از من این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من ناامید»
گر ایدونکه اینداستان بشنوید
شودتان دل از جان من ناامید
که گر ازمن این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من نا امید
اگر از من این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من نا امید
گرایدون که این داستان بشنوید
شود تان دل از جان من نا امید
گرایدونکه اینداستان بشنوید
شود تان دل از جان من نا امید
گر ایدون که این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من نا امید
در حال بروزرسانی
***
737 : ردیف از کل
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما ببایدت گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که: «بر ما بباید گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
بشاهی گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید کشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید کشادنت راز
بشاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
در حال بروزرسانی
***
738 : ردیف از کل
توانیم کردن مگر چاره ای
که بیچاره ای نیست پتیاره ای
توانیم کردن مگر چارهای
که بی چارهای نیست؛ پتیارهای
توانیم کردن مگر چارۀ
که بیچاره نیست پتیارۀ
توانیم کردن مگر چارۀ
که بی چارۀ نیست پتیارۀ
توانیم کردن مگر چارهٔ
که بی چارهٔ نیست پتیارهٔ
توانیم کردن مگر چارهٔ
که بیچارهٔ نیست پتیارهٔ
توانیم کردناگر چارهٔ
که بیچارهٔ نیست پتیارهٔ
توانیم کردن مگر چارهای
که بیچارهای نیست پتیارهای
در حال بروزرسانی
***
739 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
همه کارهای جهان را دَر است
مگر مرگ، کانرا دری دیگر است»
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
740 : ردیف از کل
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یکیک با یشانبگفت
سپهبد گشاد آن نهان، از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یکیک بایشان بگفت
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یک یک بدیشان بگفت
سپهبد گشاد ان نهان از نهفت
همه خواب یک یک بدیشان بگفت
برآورد پس او نهان از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
سپهبد گشادآن نهان از نهفت
همه خواب یکیک بایشان بگفت
برآورد پس او نهان از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
در حال بروزرسانی
***
741 : ردیف از کل
چنین گفت با نامور خوب روی
که مگذار این را ره چارهجوی
چنین گفت با نامور، ماهروی
که: «مگذار این را، رهِ چاره جوی!
چنین گفت با نامور خوبروی
که مگذار این را ره چاره جوی
چنین گفت با نامور ماهروی
که مگذار این را ره چاره چوی
چنین گفت با نامور خوب روی
که مگذار این را ره چاره جوی
چنین گفت با نامور خوبروی
که مگذار اینرا ره چاره جوی
چنین گفت با نامور خوبروی
که مگذار اینرا ره چاره جوی
چنین گفت با نامور خوبر وی
که مگذار اینرا ره چاره جوی
در حال بروزرسانی
***
742 : ردیف از کل
نگین زمانه سر سخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سرِ تختِ تست
جهان روشن از نامور بخت تست؛
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشناز نامور بخت تست
در حال بروزرسانی
***
743 : ردیف از کل
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ ودیو و پری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری؛
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و دیو و مرغ و پری
توداری جهان زیر انگشتری
دد ومرغ ومردم ودیو وپری
تو داری جهان زیر انگشتری
دد ومردم و مرغ و دیو وپری
تو داری جهان زیر انگشتری
ددو مردمو مرغ و دیو و پری
در حال بروزرسانی
***
744 : ردیف از کل
ز هر کشوری گرد کن بخردان
ز اختر شناسان و از موبدان
ز هر کشوری گِرد کن مهتران؛
از اخترشناسان و از بخردان
ز هر کشوری گرد کن بخردان
ز اخترشناسان و از مُوبدان
زهر کشوری گرد کن مهتران
از اخترشناسان و افسونگران
ز هر کشوری گرد کن مهتران
ز اختر شناسان و کند آوران
زهر کشوری گرد کن مهتران
زاختر شناسان واز بخردان
ز هرکشوریگرد کن بخردان
زاختر شناسان و از مُوبدان
ز هر کشوری گرد کن بخردان
ز اختر شناسان و از موبدان
در حال بروزرسانی
***
745 : ردیف از کل
سخن سر بسر موبدان را بگوی
پژوهش کن و راستی باز جوی
سخن سربسر موبدان را بگوی،
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر مُوبدان را بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر موبدانرا بگوی
پژوهش کن و راستی باز جوی
سخن سر بسر موبد انرا بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر موبدانرا بگوی
پژوهش کن ورازها بازجوی
سخن سر بسر مُوبدانرا بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سربسر موبدان را بگوی
پژوهش کن و رازها باز جوی
در حال بروزرسانی
***
746 : ردیف از کل
نگه کن کههوش تو بردست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست؛
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار زدیو و پریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار از ز دیو و پریست
نگه کن که هوشتوبردست کیست
زمردم نژاد ار زدیو وپریست
نگه کن که هوش تو بردست کیست
ز مردم نژا دار زدیو وپریست
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پر یست
در حال بروزرسانی
***
747 : ردیف از کل
چودانستیش چاره ساز آنزمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد، چاره ساز آن زمان
بخیره مترس از بدِ بدگمان
چو دانسته شد چاره ساز آنزمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد چاره سازان زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانستیش چاره کن آن زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانسته شد چاره ساز آنزمان
بخیره مترس از بد بدگمان
چو دانستیش چاره کن آن زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
در حال بروزرسانی
***
748 : ردیف از کل
شه بد منش را خوش آمد سخن
که آن سرو بن پاسخ افکندبن
شه برمنش را خوش آمد سَخُن
که آن سرو سیمین بر، افکند بُن
شه بدمنش را خوش آمد سخن
که آنسرو بن پاسخ افکند بن
شه پر منش را خوش آمد سخن
که آن سرو سیمین بر افگند بن
شه پرمنش را خوش آمد سخن
که آن ماه پروین رخ افکند بن
شه پرمنشرا خوش آمد سخن
که آن سرو سیمین بر افگند بن
شه بدمنش را خوش آمد سخن
که آنسرو بن پاسخ افکند بن
شه بد منش را خوش آمد سخن
که آن سرو سیمین بر افگند بن
در حال بروزرسانی
***
749 : ردیف از کل
جهان از شب تیره چون پر زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه برزد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پر زاغ
همانگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه بر زد چراغ
در حال بروزرسانی
***
750 : ردیف از کل
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر کسو ر لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
در حال بروزرسانی
***
751 : ردیف از کل
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخندان و بیدار دل بخردی
سپهبد به هرجا که بد موبدی
سخندان و بیداردل بخردی
سپهبد هر آنجا که بُد مُوبدی
سخندان و بیدار دل بخردی
سپهبد بهر جا که بد موبدی
سخن دان و بیدار دل بخردی
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخن دان و بیدار دل بخردی
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخن دان وبیدار دل بخردی
سپهبد هر انجا که بد مُوبدی
سخندان وبیدار دل بخردی
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخندان و بیدار دل بخردی
در حال بروزرسانی
***
752 : ردیف از کل
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خستهخوابیکهدید
ز کشور بنزدیکِ خویش آورید
بگفت آن جگر خسته ، خوابی؛ که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خسته خوابی که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آن جگر خسته خوابی کهدید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت ان جگر خسته خوابی که دید
زکشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خسته خوابی که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آنجگر خسته خوابی که دید
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آن جگر خسته خوابیکهدید
در حال بروزرسانی
***
753 : ردیف از کل
بخواند و بیکجایشان گرد کرد
وز ایشان همی جست درمان درد
این بیت را ندارد
بخواند و بیک جایشان گرد کرد
وز ایشان همیجُست درمان درد
این بیت را ندارد
بخواند و بیک جایشان گرد کرد
و ز یشان همیجست درمان درد
بخواند وبیک جای شان گرد کرد
وزایشان همیجست درمان درد
بخواند و بیکجا یشان گرد کرد
وزایشان همیجست درمان درد
بخواندو بیک جای شان گرد کرد
وز یشان همیجست درمان درد
در حال بروزرسانی
***
754 : ردیف از کل
بگفتا مرا زود آگه کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
این بیت را ندارد
بگفتا مرا زُود آگه کنید
روانرا سوی روشنی زه کنید
این بیت را ندارد
بگفتا مرا زود آگه کنید
روا نرا سوی روشنی ره کنید
بگفتا مرا زود آگه کنید
روانرا سوی روشنی ره کنید
بگفتا مرا زود آگه کنید
روانرا سوی روشنی ره کنید
بگفتا مرا زود آ گه کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
در حال بروزرسانی
***
755 : ردیف از کل
این بیت را ندارد
نپوشید بر مرد دانا سخن
مگر نو کند چاره مرد کهن؛
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
756 : ردیف از کل
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد گردش روزگار
نهانی، سخن کردشان خواستار
ز نیک و بدِ گردشِ روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد و گردش روزگار
نهانی سخن کردشان آشکار
ز نیک و بد و گردش روزگار
نهانی سخن کردشان آشکار
ز نیک و ز بد گردش روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
زنیک و زبد گردش روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد گردش روزگار
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیکو بد گردش روز گار
در حال بروزرسانی
***
757 : ردیف از کل
که بر منز مانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج و تختو کمر
که: «بر من، زمانه کی آید بسر
که را باشد این تاج و تخت و کمر»
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج و تخت و کمر
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج وتخت و کمر
که بر من زمانه که آرد بسر
کرا باشد این تاج و تخت و کمر
که بر من زمانه کی آزد بسر
کرا باشد این تاج وتخت وکمر
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج وتخت وکمر
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاجو تختو کمر
در حال بروزرسانی
***
758 : ردیف از کل
که این راز بر ما بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
این بیت را ندارد
همه راز بر ما بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
گر این راز با من بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
گر این راز بر من بباید گشاد
و ما سر بخواری بباید نهاد
گر این راز بر ما بباید کشاد
وگر سر بخواری بباید نهاد
همه راز بر ما بباید کشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
گر این راز بر ما بباید گشاد
و گر سر بخواری بباید نهاد
در حال بروزرسانی
***
759 : ردیف از کل
لب موبدان خشک ورخساره زرد
زبان پر ز گفتار ودل پر ز درد
لب موبدان، خشک و رخساره، تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب مُوبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدیگر
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب موبدان خشک ورخساره سرد
زبان پر زگفتار ودل پر زدرد
لب مُوبدان خشک ورخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
لب موبدان خشکو رخساره تر
زبان پر ز گفتار بایکدگر
در حال بروزرسانی
***
760 : ردیف از کل
که گر بودنی باز گوئیم راست
شود سر بیکبار وجان بی بهاست
که: «گر بودنی باز گوییم راست
بجان است پیکار و، جان بی بهاست؛
که گر بودنی راست گوئیم باز
بجانست پیکار و جان درگداز
که گر بودنی باز گوئیم راست
بجانست پیکار و جان بی بهاست
که گر بودنی باز گوییم راست
شود جان بیکبار و جان بی بهاست
که گر بودنی باز گوئیم راست
شود جان بیکبار وجان بیبهاست
که گر بودنی راست گوئیم باز
بجانست پیکار و جان در گداز
که گر بودنی باز گوییم راست
شود جان بیکبار وجان بیبهاست
در حال بروزرسانی
***
761 : ردیف از کل
وگر نشنود بودنیها درست
بباید هماکنون زجاندستشست
اُ گر نشنود بودنی ها، دُرست
بباید همیدون، ز جان دست شست»
و گر نشنود گفتنیها درست
بباید هم ایدون ز جان دست شست
و گر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنون زجان دست شست
و گر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنون ز جان دست شست
وگر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنونزجان دست شست
وگر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنونزجان دست شست
و گر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنون زجان دست شست
در حال بروزرسانی
***
762 : ردیف از کل
سه روز اندرین کار شد روز گار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرآن کار شد روزگار
سخن؛ کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرین کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرین کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد اشکار
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندرین کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز اندران کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
در حال بروزرسانی
***
763 : ردیف از کل
بروز چهارم بر آشفت شاه
بر آن موبدان نماینده را
بروز چهارم برآشفت شاه
بران موبدانِ نماینده راه
بروز چهارم برآشفت شاه
برآن مُوبدان نماینده راه
بروز چهارم برآشفت شاه
بر آن موبدان نماینده راه
بروز چهارم بر آشفت شاه
بر آن موبدان نماینده راه
بروز چهارم برآشفت شاه
بدآن موبدان نماینده راه
بروز چهارم براشفتشاه
بران مُوبدان نماینده راه
بروز چهارم بر آشفت شاه
بران موبدان نماینده راه
در حال بروزرسانی
***
764 : ردیف از کل
که یا زنده تان دار باید بود
و یابودنیها بباید نمود
که: «گر، زندهتان، دار باید پسود،
اُ گر، بودنیها، بباید نمود»
که یا زنده تان دار باید بسود
و یا بودنیها بباید نمود
که گر زندهتان دار باید بسود
و گر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
که گر زنده تان دار باید بسود
وگر بودنیها بباید نمود
در حال بروزرسانی