در حال بارگذاری ابیات…
***
789 : ردیف از کل
نهآرام بودش نهخواب و نهخورد
شده روز روشن برو لاجورد
نه آرام بودش نه خواب و نه خوَرد
شده روزِ روشن، بر او لاژورد
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد
شده روز روشن بر او لاجورد
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد
شده روز روشن برو لاژورد
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد
شده روز روشن برو لاژورد
نه آرام بودش نه خواب ونه خورد
شده روز روشن بدو لاجورد
نهآرام بودشنهخوابونهخورد
شده روز روشن برو لاجورد
نهآرام بودش نهخواب و نه خورد
شده روز روشن بدو لاجورد
در حال بروزرسانی
***
790 : ردیف از کل
بر آمد برین روزگار دراز
که شد از دهانش بهتنگی فراز
برآمد برین، روزگاری دراز
کشید اژدهافش بتنگی فراز
برامد براین روزگار دراز
که شد اردهانش به تنگی فراز
برآمد برین روزگار دراز
کشید اژدهافش بتنگی فراز
برآمد برین روزگاری دراز
کشید اژدهافش بتنگی فراز
برآمد برین روزگاری دراز
که شد اژدهافش بتنگی فراز
برامد برین روزگار دراز
که شد اژدهافش بهتنگی فراز
بر آمد برین روز گاری دراز
که شد اژدهافش بتنگی فراز
در حال بروزرسانی
***
791 : ردیف از کل
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهانرا یکی دیگر آمد نهاد
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را، یکی دیگر آمد نهاد
خجسته فریدُون ز مادر بزاد
جهانرا یکی دیگر آمد نهاد
خجسته فریدون زمادر بزاد
جهانرا یکی دیگر آمد نهاد
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهانرا یکی دیگر آمد نهاد
خجسته فریدون زمادر بزاد
جهانرا یکی دیگر آمد نهاد
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهانرا یکی دیگر آمد نهاد
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
در حال بروزرسانی
***
792 : ردیف از کل
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فر شاهنشهی
ببالید برسان سرو سهی
همی تافت زو، فرّ شاهنشهی
ببالید برسانسرو سهی
همی تافت زو فرّ شاهنشهی
ببالید بر سان سرو سهی
همی تافت زو فرّ شاهنشهی
نبالید بر سان سرو سهی
همی تافت رو فر شاهنشهی
ببالید برسان سرو سهی
همی تافت زو فرّ شاهنشهی
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
ببالید برسان سرو سهی
همی تافت زو فرّ شاهنشهی
در حال بروزرسانی
***
793 : ردیف از کل
جهانجوی با فر جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهانجوی با فرّ جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهانجوی با فرّ جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهانجوی با فرّ جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهانجوی با فر جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهانجوی با فرّ جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهانجوی با فرّ جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهانجوی با فرّ جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
در حال بروزرسانی
***
794 : ردیف از کل
جهان را چو باران ببایستگی
روان را چو دانش بشایستگی
جهان را چو باران ببایستگی
روان را چو دانش، بشایستگی
جهانرا چو باران ببایستگی
روان را چو دانش بشایستگی
جهانرا چو باران ببایستگی
روانرا چو دانش بشایستگی
جهانرا چو باران ببایستگی
روانرا چو دانش بشایستگی
جهانرا چو باران ببایستگی
روانرا چو دانش بشایستگی
جهانرا چو باران ببایستگی
روانرا چو دانش بشایستگی
جهان را چوباران ببایستگی
روان را چودانش بشایستگی
در حال بروزرسانی
***
795 : ردیف از کل
بسر برهمیگشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون بمهر
بسر بر، همی گشت گَردان سپهر
شده رام با او، فریدون، بمهر
بسر بر همیگشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون بمهر
بسر بر همی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون بمهر
بسر بر همی گشت گردان سپهر
شده رام با افریدون بمهر
بسر بر همی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون بمهر
بسر برهمیگشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون بمهر
بسر برهمی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون بمهر
در حال بروزرسانی
***
796 : ردیف از کل
همان گاو کش نام پر مایه بود
ز گاوان ورا بر تر ین پایه بود
همان گاو، کهش نام، برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
همان گاوکش نام پر مایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
همان گاو کش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
همان گاو کش نام پرمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
همان کاو کش نام پرمایه بود
زگاوان ورا برترین پایه بود
همان گاو کش نام پر مایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
همان گاو کش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
در حال بروزرسانی
***
797 : ردیف از کل
زمادر جدا شد چو طاوس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
ز مادر جدا شد چو تاووسِ نر
بهر موی بر، تازه رنگی دگر
ز مادر جدا شد چو طاوس نر
بهر مویش بر تازه رنگی دگر
زمادر جدا شد چو طاوس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
زمادر جدا شد چو طاوس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
زمادر جدا شد چو طاوس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
ز مادر جدا شد چو طاوس نر
بهر موش بر تازه رنگی دگر
ز مادر جدا شد چو طاووس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
در حال بروزرسانی
***
798 : ردیف از کل
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم مُوبدان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان وهم موبدان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم مُوبدان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسانو هم موبدان
در حال بروزرسانی
***
799 : ردیف از کل
که کسدرجهان گاوچونانندید
نه از پیر سر کار دانان شنید
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
که کس درجهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
که کسدرجهان گاوچون آن ندید
نه از پیر سر کار دانان شنید
که کسدرجهان گاوچونانندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
که کس در جهان گاوچونان ندید
نه از پیر سر کار دانان شنید
در حال بروزرسانی
***
800 : ردیف از کل
زمین کرد ضحاک پر گفتگوی
بگرد جهان درهمین جستجوی
زمین کرد، ضحاک پر گفتوگوی
بگِرد جهان هم بر این جستوجوی
زمین کرد ضحاک پر گفتگو ی
بگرد جهان در همین جستجو ی
زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی
بگرد جهان هم بدین جست و جوی
زمین کرده ضحاک پر گفتوگوی
بگرد جهان هم برین جستوجوی
زمین کرد ضحّاک پر گفت وگوی
بگرد زمین در همین جست وجوی
زمین کرد ضحّاک پر گفتگوی
بگرد جهان درهمین جستجوی
زمین کرد ضحاک پر گفتو گوی
بگرد زمین درهمین جستو جوی
در حال بروزرسانی
***
801 : ردیف از کل
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
اُز آسیب او پر هنر آبتین
چو سیماب، لرزان شده بر زمین
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر ابتین بر زمین
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
فریدون که بودش پدر آتبین
شده تنگ بر آتبینبر زمین
در حال بروزرسانی
***
802 : ردیف از کل
گریزان وازخویشتن گشته سیر
بر آویخت نا گاه در کام شیر
گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه بر کام شیر
گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه در کام شیر
گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه بر کام شیر
گریزانو از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه در کام شیر
گریزان وار خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه در دام شیر
گریزان واز خویشتن گشته سیر
برآویخت نا گام در کام شیر
گریزانو ازخویشتن گشته سیر
بر آویخت نا گاه در دام شیر
در حال بروزرسانی
***
803 : ردیف از کل
از آن زور بانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
از آن روزبانانِ ناپاکمرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
ازان زوربانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
ازان زوربانان نا پاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
در حال بروزرسانی
***
804 : ردیف از کل
گرفتند و بردند و بسته چو یوز
بر او بر سر آورد ضحاک روز
گرفتند و بردند بسته چو یوز
بر او بر، سرآورد، ضحاک، روز
گرفتند و بردند بسته چو یوز
بر او بر سر آورد ضحاک روز
گرفتند و بردند بسته چو یوز
برو بر سر آورد ضحاک روز
گرفتند و بردند بسته چو یوز
بر او بر سر آورد ضحّاک روز
گرفتند وبردند بسته چو یوز
بروبر سرآورد ضحّاک روز
گرفتند و بردند و بسته چو یوز
بر او بر سر آورد ضحّاک روز
گرفتندو بردند بسته چو یوز
برو بر سر آورد ضحاک روز
در حال بروزرسانی
***
805 : ردیف از کل
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او آنچنان بدرسید
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر، چنان بد رسید
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او آنچنان بدرسید
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
خردمند نام فریدون چو دید
که بر جفت او آنچنان بد رسید
خردمند مام فریدون چو دید
که برجفت او برچنانبد رسید
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او انچنان بدرسید
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت اوبر چنان بد رسید
در حال بروزرسانی
***
806 : ردیف از کل
زنی بود آرایش روزگار
درختی کزو فر شاهی به بار
این بیت را ندارد
زنی بود آرایش روزگار
درختی کزو فرّ شاهی ببار
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
این بیت را ندارد
زنی بود آرایش روزگار
درختی کزو فرّ شاهی ببار
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
807 : ردیف از کل
فرانک بدش نام وفرخنده بود
بمهر فریدون دل آکنده بود
فرانک بدش نام و فرخنده بود
بمهر فریدون دل آکنده بود
فرانک بدش نام و فرخنده بود
بمهر فریدون دل آکنده بُود
فرانک بدش نام و فرخنده بود
بمهر فریدون دل آگنده بود
فرانک بدش نام و فرخنده بود
بمهر فریدون دل آگنده بود
فرانک بدش نام وفرخنده بود
بمهر فریدون دل آگنده بود
فرانک بدش نام وفرخنده بود
بمهر فریدون دل آکنده بود
فرانک بدش نامو فرخنده بود
بمهر فریدون دل آگنده بود
در حال بروزرسانی
***
808 : ردیف از کل
دوان خسته دل گشته ازروز گار
همیرفت گریان سوی مرغزار
پراز داغ، دل، خستهٔ روزگار
همی رفت پویان بدان مرغزار
روان خسته دل گشته از روزگار
همی رفت گریان سُوی مرغزار
پر از داغ دل خستهٔ روزگار
همی رفت پویان بدان مرغزار
دوان گشته دل خسته از روزگار
همی رفت گریان بدان مرغزار
روان گشت ودل خسته از روزگار
همی رفت گریان سوی مرغزار
روان خسته دلگشته ازروزگار
همیرفتگریان سوی مرغزار
روان گشتودل خسته از روزگار
همی رفت گریان سوی مرغزار
در حال بروزرسانی
***
809 : ردیف از کل
کجا نامور گاو پر مایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود
کجا، نامور گاوِ برمایه بود
که شایسته بر تنْشْ پیرایه بود
کجا نامور گاو پُر مایه بُود
که بایسته بر تنش پیرایه بُود
کجا نامور گاو برمایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود
کجا نامور گاو پر مایه بود
که نا بسته بر سرش پیرایه بود
کجا نامور گاو پرمایه بود
که روشنده بر تنش پیرایه بود
کجا نامور گاو پر مایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود
کجا نامور گاو برمایه بود
که رخشنده بر تنش پیرایه بود
در حال بروزرسانی
***
810 : ردیف از کل
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید وبارید خون در کنار
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون در کنار
بپیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
بپیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید وبارید خون در کنار
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید وبارید خون درکنار
بپیش نگهبان آن مرغزار
خروشیدو بارید خون در کنار
در حال بروزرسانی
***
811 : ردیف از کل
بدو گفت کاین کودک شیر خوار
ز من روزگاری بزنهار داد
بدو گفت ک:«این کودک شیرخوار
ز من، روزگاری بزنهار دار
بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری بزنهار دار
بدو گفت کین کودک شیرخوار
زمن روزگاری بزنهار دار
بدو گفت کین کودک شیرخوار
زمن روزگاری بزنهاردار
بدو گفت کین کودک شیر خوار
زمن روزگاری بزنهار دار
بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری بزنهاردار
بدو گفت کاین کودک شیر خوار
ز من روزگاری بزنهار دار
در حال بروزرسانی
***
812 : ردیف از کل
پدر وارش ازمادر اندر پذیر
از آن گاو نغزش بپرور بشیر
پدروارش از مادر اندر پذیر
اُزین گاو نغزش بپرور بشیر
پدروارش از مادر اندر پذیر
از آن گاو نغزش بپرورد بشیر
پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور بشیر
پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور بشیر
پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور بشیر
پدر وارش ازمادر اندر پذیر
از آن گاو نغزش بپرور بشیر
پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاونغزش بپرور بشیر
در حال بروزرسانی
***
813 : ردیف از کل
د گر باره خواهی روانم تراست
گرو گان کنمجانبدانچتهو است
و گر پاره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدان کهت هواست
وگر باره خواهی روانم تراست
گروکان کنم جان بدآنچت هواست
و گر باره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدانکت هواست
و گر باره خواهیروانم تراست
گروگان کنم جان بدا نکت هواست
اگر باره خواهی روانم تراست
گروکان کنم جان بدآنکت هواست
دگر باره خواهیروانم تراست
گرو گان کنمجان بدانکتهواست
اگر باره خواهی روانم تراست
گروگانکنم جان بدان کت هو است
در حال بروزرسانی
***
814 : ردیف از کل
پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاکمغز
پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چنین گفت با او به پاکیزه مغز
پرستندۀ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاکمغز
پرستنده بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
پرستندهٔ بیشه وگاو نغز
چنین داد پاسخ بدآن پاک مغز
پرستندهٔ بیشه گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
در حال بروزرسانی
***
815 : ردیف از کل
که چون بنده بر پیش فرزندتو
بباشم پذیرندهٔ پند تو
که:«چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پذیرندهٔ پند تو»
که چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پذیرندهٔ پند تو
که چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پرستندهٔ پند تو
که چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پرستندهٔ پند تو
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندهٔ پند تو
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندهٔ پند تو
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندهٔ پند تو
در حال بروزرسانی
***
816 : ردیف از کل
فرانک بدو داد فرزند را
بگفتش بدو گفتنی پند را
این بیت را ندارد
فرانک بدو داد فرزند را
بگفتش بدو گفتنی پند را
این بیت را ندارد
فرانک بدو داد فرزند را
بگفتش بدو گفتنی پند را
فرانک بدو داد فرزندرا
بگفتش بدو گفتنی پندرا
فرانک بدو داد فرزند را
بگفتش بدو گفتنی پند را
فرانک بدو داد فرزند را
بگفتش بدو گفتنی پند را
در حال بروزرسانی
***
817 : ردیف از کل
سه سالش پدر وار زان گاو شیر
همی داد هشیار زنهار گیر
سه سالش پدروار از آن گاو، شیر
همی داد، هشیار زنهارگیر
سه سالش پدروار از آن گاو شیر
همی داد هشیار زنهار گیر
سه سالش همی داد زان گاو شیر
هشیوار بیدار زنهار گیر
سه سالش پدروار از آن گاو شیر
همی داد هشیار زنهار گیر
سه سالش پدروار از آن گاو شیر
همی داد هشیوار زنهار گیر
سه سالش پدروار زان گاو شیر
همی داد هشیار زنهار گیر
سه سالش پدر وار ازان گاو شیر
همی داد هشیار زنهار گیر
در حال بروزرسانی
***
818 : ردیف از کل
نشد سیر ضحاک زان جستجوی
شد از گاو گیتی پر از گفتگوی
نشد سیر، ضحاک از آن جستوجوی
شد از گاو، گیتی پراز گفتوگوی
نشد سیر ضحاک زان جستجوی
شد از گاو گیتی پر از گفتگوی
[نشد سیر ضحاک از آن جست جوی
شد از گاو گیتی پر از گفت گوی]
نشد سیر ضحاک از آن جست و جوی
شد از گاو گیتی پر از گفت و گوی
نشد سیر ضحّاک از آن جست وجوی
شد از گاو گیتی پر از گفتگوی
نشد سیر ضحّاک زانجستجوی
شد از گاو گیتی پراز گفتگوی
نشد سیر ضحاک ازان جستو جوی
شد از گاو گیتی پر از گفتو گوی
در حال بروزرسانی
***
819 : ردیف از کل
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت بامرد زنهار دار
دوان، مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مردزنهاردار
دوان مادر آمد سُوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهاردار
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهاردار
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهاردار
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت بامرد زنهار دار
در حال بروزرسانی
***
820 : ردیف از کل
که اندیشهای در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
که:«اندیشهای در دلم ایزدی
فراز آمدهاست از ره بخردی،
که اندیشهٔ در دلم ایزدی
فراز آمد است از ره بخردی
که اندیشۀ در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
که اندیشۀ در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
که اندیشهٔ در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
که اندیشۀ دردلم ایزدی
فراز آمده است ازره بخردی
که اندیشهای در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
در حال بروزرسانی
***
821 : ردیف از کل
همی کرد باید کز آنچاره نیست
که فرزند شیرین روانم یکیست
همی کرد باید کزان چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست؛
همی کرد باید کزان چاره نیست
که فرزند شیرین زبانم یکیست
همی کرد باید کزین چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
همی کرد باید کزین چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
همی کرد باید کز آن چاره نیست
که فرزند وشیرین روانم یکیست
همی کرد باید کزان چاره نیست
که فرزند وشیرین روانم یکیست
همی کرد باید کزان چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
در حال بروزرسانی
***
822 : ردیف از کل
ببرم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سُوی هندوستان
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
ببرم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
در حال بروزرسانی
***
823 : ردیف از کل
شوم ناپدید از میان گروه
مر این را برم سوی البرز کوه
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوبرخ را، به البرز کوه»
شوم ناپدید از میان گروه
مر این را برم سوی البرز کوه
شوم ناپدید ازمیان گروه
برم خوب رخ را بالبرز کوه
شوم ناپدید از میان گروه
مرین را برم تا بالبرز کوه
شوم نا پدید از میان گروه
مر اینرا برم تا بالبرز کوه
شوم ناپدید از میان گروه
مراینرا برم سوی البرز کوه
شوم ناپدید از میان گروه
مر این را برم تا بالبرز کوه
در حال بروزرسانی
***
824 : ردیف از کل
چو گفت اینسخنخوبرخرا ببرد
ز بس داغ او خون دل میسترد
این بیت را ندارد
چو گفت اینسخن خوُ برخ را ببرد
ز بس داغ او خون دل میسترد
این بیت را ندارد
چو گفت اینسخنخوب رخ را ببرد
ز بس داغ خون از دو دیده سترد
این بیت را ندارد
چو گفت اینسخنخوبرخ را ببرد
ز بس داغ او خون دل میسترد
این بیت را ندارد
در حال بروزرسانی
***
825 : ردیف از کل
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
بیاورد فرزند را چون نَوَند
چو غُرمِ ژیان سوی کوهِ بلند
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
بیاورد فرزند را چون نوند
چو مرغان بران تیغ کوه بلند
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
بیآورد فرزندرا چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
در حال بروزرسانی
***
826 : ردیف از کل
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
یکی مرد دینی، بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بی اندُوه بود
یکی مرد دینی بران کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
یکی مرد دینی بدآن کوه بود
که ازکار گیتی بی اندوه بود
یکی مرد دینی بران کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
یکی مرد دینی بدان کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
در حال بروزرسانی
***
827 : ردیف از کل
فرانک بدو گفت کای پاک دین
منم سو گواری ز ایران زمین
فرانک بدو گفت ک:«ای پاکدین
منم سوگواری از ایرانزمین؛
فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواری ز ایران زمین
فرانک بدو گفت کای پاک دین
منم سوگواری زایران زمین
فرانک بدو گفت کای پاک دین
منم سوگواری از ایران زمین
فرانک بدو گفت کای پاک دین
منم سوگواری از ایران زمین
فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواریز ایران زمین
فرانک بدو گفت کای پاک دین
منم سوکواری ز ایران زمین
در حال بروزرسانی
***
828 : ردیف از کل
بدان کین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
بدان! کاین گرانمایه فرزند من،
همی بود خواهد، سرِ انجمن
بدان کین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
بدان کین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
بدان کین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
بدان کین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
بدان کین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
بدان کاین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
در حال بروزرسانی
***
829 : ردیف از کل
ببرد سر تاج ضحاک را
سپارد کمر بند او خاک را
ببرّد سر تاج ضحاک را
سپارد کمربند او خاک را»
ببرّد سر تاج ضحّاک را
سپارد کمر بند او خاک را
این بیت را ندارد
ببرد سر و تاج ضحاک را
سپارد کمربند او خاک را
ببرّد سر وتاج ضحّاکرا
سپارد کمربند او خاکرا
ببرّد سر تاج ضحّاک را
سپارد کمر بند او خاک را
ببرد سر و تاج ضحاک را
سپارد کمربند او خاک را
در حال بروزرسانی
***
830 : ردیف از کل
ترا بود باید نگهبان او
پدر وار لرزنده بر جان او
ترا بود باید، نگهبان اوی
پدروار لرزنده بر جان اوی!»
ترا بود باید نگهبان او
پد رو ار لرزنده بر جان او
ترا بود باید نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
ترا بود باید نگهبان او
پدروار لرزیده بر جان او
ترا بود باید نگهبان اوی
پدروار لرزنده بر جان اوی
ترا بود باید نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
ترا بود باید نگهبان اوی
پدروار لرزنده بر جان اوی
در حال بروزرسانی
***
831 : ردیف از کل
بپذرفت فرزند او نیک مرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
بپذرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بر او بادِ سرد
بپذرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
پذیرفت فرزند او نیک مرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
پذیرفت فرزند او نیک مرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
بپذرفت فرزند او نیک مرد
نیآورد هرگز بدو باد سرد
بپذرفت فرزند او نیک مرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
بپذرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
در حال بروزرسانی
***
832 : ردیف از کل
خبر شد بضحاک بد روز گار
از آن گاو پر مایه در مرغزار
خبر شد به ضحاکِ بد روزگار
از آن گاو بَرمایه و، مرغزار
خبر شد بضحّاک بد روزگار
از آن گاو پر مایه در مرغزار
خبر شد بضحاک بد روزگار
از آن گاو برمایه و مرغزار
خبر شد بضحاک یک روزگار
از ان گاو پر مایه و مرغزار
خبر شد بضحّاک بک روزگار
از آن بیشه وگاو وآن مرغزار
خبر شد بضحّاک بدروزگار
ازان گاو پر مایه و مرغزار
خبر شد بضحاک بد روزگار
ازان بیشه و گاو و آن مرغزار
در حال بروزرسانی
***
833 : ردیف از کل
بیامد بدان کینه چون پیلمست
مر آن گاو پر مایهرا کرد پست
بیامد بدان کینه چون پیل مست!
مر آن گاوِ بَرمایه را کرد پست!
بیامد بدان کینه چُون پیل مست
مرآن گاو پر مایه را کرد پست
بیامد ازان کینه چون پیل مست
مران گاو برمایه را کرد پست
بیامد پر از کینه چون پیل مست
مران گاو برمایه را کرد پست
بیآمد پراز کین چون پیل مست
مر آن گاو پرمایه را کرد پست
بیامد بران کینه چون پیلمست
مران گاو پر مایه را کرد پست
بیامد پر از کینه چون پیل مست
مرآن گاو بر مایه را کرد پست
در حال بروزرسانی
***
834 : ردیف از کل
همه هر چه دید اندرو چارپای
بیفکند وزیشان بپرداخت جای
همی هرچه دید اندران، چارپای
بیفکند و، زیشان بپردخت جای!
همه هر چه دید اندر او چارپای
بیفکند و زایشان بپرداخت جای
همه هر چه دید اندرو چارپای
بیفگند و زیشان بپرداخت جای
همه هر چه دید اندر آن چارپای
بیفکند ازیشان بپرداخت جای
همه هر چه دید اندرو چارپای
بیفگند ازیشان به پردخت جای
همه هر چه دید اندرو چارپای
بیفکند وزیشان بپرداخت جای
همه هرچه دید اندرو چار پای
بیفگندو زیشان بپردخت جای
در حال بروزرسانی
***
835 : ردیف از کل
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کسرا نیافت
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت؛
سبکسُوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید وکسرا نیافت
سبکسوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید وکسرا نیافت
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهیدو کسرا نیافت
در حال بروزرسانی