در حال بارگذاری بندها…
***
445 : ردیف از کل
بدانرا ز بد دست کوته کنم
روانرا سوی روشنی ره کنم
بَدان را ز بد دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنم»
بدانرا ز بد دست کوته کنم
روانرا سُوی روشنی ره کنم
بدانرا ز بد دست کوته کنم
روانرا سوی روشنی ره کنم
بدانرا ز بد دست کوته کنم
روانرا سوی روشنی ره کنم
بدانرا زبد دست کوته کنم
روانرا سوی روشنی ره کنم
بدانر از بدودست کوته کنم
روانرا سوی روشنی ره کنم
بدان را ز بد دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنم
***
446 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ز ایوان بر آمد یکی آفرین
بر آن نامور شهریار زمین
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
447 : ردیف از کل
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن بگردان سپرد
نخست آلت جنگ را دست برد
درِ نام جستن به گُردان سپرد
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن بگُردان سپرد
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن بگردان سپرد
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن بگردان سپرد
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن بگردان سپرد
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن بگردان سپرد
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن بگردان سپرد
***
448 : ردیف از کل
بفر کئی نرم کرد آهنا
چوخود وزره کرد وچون جوشنا
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
بفرّ کئی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چُون جوشنا
بفرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
بفرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
بفرّ کئی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
بفرّ کئی نرم کرد آهنا
چو خود وزره کرد وچون جوشنا
بفرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چونجوشنا
***
449 : ردیف از کل
چو خفتان وچوندرعو بر گستوان
همه کرد پیدا بروشنروان
چو خفتان و تیغ و چو بر گستوان
همه کرد پیدا به روشن روان
چو خفتان و چُون درع و برگستوان
همه کرد پیدا بروشنروان
چو خفتان و تیغ و چو بر گستوان
همه کرد پیدا بروشن روان
چو خفتان و چون درع و بر گستوان
همه کرد پیدا بروشن روان
چو خفتان وچون درع برگستوان
همه کرد پیدا بروشن روان
چو خفتان وچون درع وبرگستوان
همه کرد پیدا بروشنروان
چو خفتان و چون درع و بر گستوان
همه کرد پیدا بروشن روان
***
450 : ردیف از کل
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و از این ساز بنهاد گنج
بدین اندرون سال پنجاه رنج
بپیمود و زین چند بنهاد گنج
بدین اندرُون سال پنجاه رنج
ببرد و ازین ساز بنهاد گنج
[بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و ازین چند بنهاد گنج]
بدان اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و ازین چند نهاد گنج
بدین اندرون سال پنجاه رنج
بپیمود وزین چند بنهاد گنج
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و از این ساز بنهاد گنج
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببردو از ین چند بنهاد گنج
***
451 : ردیف از کل
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
که پوشند هنگام جنگ و نبرد
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
که پوشند هنگام ننگ و نبرد
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
که پوشند هنگام ننگ و نبرد
دگر پنجه اندیشۀ جامه کرد
که پوشند هنگام ننگ ونبرد
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
که پوشند هنگام شادی و درد
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
که پوشند بهنگام بزم ونبرد
دگر پنجه اندیشه جامه کرد
که پوشند هنگام جنگ ونبرد
دگر پنجه اندیشۀ جامه کرد
که پوشند هنگام بزم و نبرد
***
452 : ردیف از کل
ز کتان و ابریشم و موی و قز
قصب کرد پر مایه دیبا و خز
ز کتّان و ابریشم و موی و قز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز
ز کتان و ابریشم و موی و فز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز
ز کتّان و ابریشم و مویُ قز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز
ز کتان و ابریشم و موی و قز
قصب کرد پر مایه دیبا و خز
زکتّان وابریشم وموی وقز
قصب کرد پرمایه دیبا وخز
ز کتان وابریشم وموی وقز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز
ز کتان و ابریشم و موی و قز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز
***
453 : ردیف از کل
بیاموختشان رشتن و تافتن
بتار اندرون پود را بافتن
بیاموختشان رِشتن و تافتن
بتار اندرون پود را بافتن
بیامُوختشان رشتن و تافتن
بتار اندرُون پود را بافتن
بیاموختشان رشتن و تافتن
بتار اندرون پود را بافتن
بیاموخت ان رشتن و تافتن
بتار اندرون پود دریافتن
بیآموخت شان رستن وتافتن
بتار اندرون پودرا بافتن
بیآموختشان رشتن و تافتن
بتار اندرون پودرا بافتن
بیاموختشان رشتن و تافتن
بتار اندرون پود را بافتن
***
454 : ردیف از کل
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند ازو یکسر آموختن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند ازو یکسر آموختن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یکسر آموختن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند ازو یکسر آموختن
چو شد تافته شستن و دوختن
گرفتند ازو یکسر اموختن
چو شد بافته شستن ودوختن
گرفتند ازو یکسر آموختن
چو شد بافته شستن ودوختن
گرفتند ازو یکسر آموختن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند ازو یکسر آموختن
***
455 : ردیف از کل
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد واو نیز شاد
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد واو نیز شاد
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیزشاد
***
456 : ردیف از کل
زهر پیشه ور انجمن گرد کرد
بدین اندرون سال پنجاه خورد
ز هر انجمن پیشه ور گِرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خَورد
ز هر پیشه ور انجمن گِرد کَرد
بدین اندرُون سال پنجاه خورد
[زهر انجمن پیشه ور گرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خورد]
ز هر پیشه ور انجمن گرد کرد
بدین سال پنجاه تیمار خورد
زهر پیشهور انجمن گرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خورد
ز هرپیشه ور انجمن کزِوکَرد
بدین اندرون سال پنجاه خورد
ز هر پیشه ور انجمن گرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خورد
***
457 : ردیف از کل
گروهی که کاتوزیان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش
گروهی که آثوربان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش
گرُوهی که کاتوزیان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش
[گروهی که کاتوزیان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش]
گروهی که کاتوزیان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش
گروهی که آموزیان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش
گروهی که کاتوزیان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش
گروهی که کاتوزیان خوانیش
برسم پرستندگان دانیش
***
458 : ردیف از کل
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوُه
[جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه]
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
جدا کرد شان از میان گروه
پرستنده را جایگاه کرد کوه
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
***
459 : ردیف از کل
بدان تا پرستش بود کارشان
نوان پیش روشن جهاندارشان
این بند را ندارد
بدان تا پرستش بود کارشان
نوان پیش روشن جهاندارشان
[بدان تا پرستش بود کارشان
نوان پیش روشن جهاندارشان]
بدان تا پرستش بود کارشان
توان پیش روشن جهاندارشان
بدآن تا پرستش بود کار شان
نوان پیش روشن جهاندار شان
بدان تا پرستش بود کارشان
توان پیش روشن جهاندارشان
بدان تا پرستش بود کارشان
توان پیش روشن جهاندارشان
***
460 : ردیف از کل
صفی برد گر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام تیشاریان خواندند
صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
***
461 : ردیف از کل
کجا شیر مردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشگر و کشورند
کجا شیرمردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشکر و کشورند
کجا شیر مردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشگر و کشورند
[کجا شیرمردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشکر و کشورند]
کجا شیر مردان جنگ اورند
فروزندهٔ کشور و لشکرند
کجا شیر مردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشکر وکشورند
کجا شیر مردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشگر و کشورند
کجا شیر مردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشکر و کشورند
***
462 : ردیف از کل
کز ایشان بود تخت شاهی بپای
وز ایشان بود نام مردی بجای
کز ایشان بود تخت شاهی بپای
اُز ایشان بود نام مردی بجای
کز ایشان بُود تخت شاهی بپای
وزیشان بود نام مردی بجای
[کزیشان بود تخت شاهی بجای
وزیشان بود نام مردی بپای]
کزیشان بود تخت شاهی بجای
وزیشان بود نام مردی بپای
کزیشان بود تخت شاهی بجای
وزیشان بود نام مردی بپای
کز ایشان بود تخت شاهی بپای
وز ایشان بود نام مردی بجای
کزیشان بود تخت شاهی بجای
وز یشان بود نام مردی بپای
***
463 : ردیف از کل
نودی سه دیگر گره را شناس
کجا نیستبر کس از ایشانسپاس
پسیوی سدیگر گرُه را شناس
کجا نیست از کس برایشان سپاس
نسودی سه دیگر گره را شناس
کجا نیست بر کس از ایشان سپاس
[بسودی سه دیگر گره را شناس
کجا نیست از کس بریشان سپاس]
گروهی دگر را نسوری شناس
کجا نیست از کس بریشان سپاس
نسودی سه دیگر کُره را شناس
کجا نیست بر کس ازیشان سپاس
نسودی سه دیگر کره را شناس
کجا نیست برکس از ایشان سپاس
نسودی سد یگر گره را شناس
کجا نیست بر کس ازیشان سپاس
***
464 : ردیف از کل
بکارند و ورزند و خود بدروند
بگاه خورش سرزنش نشنوند
بکارند و ورزند و خود بدروند
بگاه خورش سرزنش نشوند
بکارند و دوزند و خود بدروند
بگاه خورش سرزنش نشنوند
[بکارند و ورزند و خود بدروند
بگاه خورش سر زنش نشنوند]
بکارند و ورزند و خود بدروند
بکار خورش سرزنش نشنوند
بکارند و ورزند وخود بدروند
بگاه خورش سرزنش نشنوند
بکارند و دورزند و خود بدروند
بگاه خورش سرزنش نشنوند
بکارندو ورزندو خود بدروند
بگاه خورش سر زنش نشنوند
***
465 : ردیف از کل
ز فرمان سر آزاده خود ژندهپوش
ز آواز بیغاره آسوده گوش
ز فرمان تن آزاد و خود ژنده پوش
وز آوازِ پیغاره آسوده گوش
ز فرمان سر آزاده خود ژنده پوش
ز آواز بیغاره آسُوده گوش
[ز فرمان تن آزاده و ژندهپوش
ز آواز پیغاره آسوده گوش]
ز فرمان سر آزاده و خورده نوش
وز آواز بیغاره آسوده گوش
زفرمان سر آزاده وژنده پوش
وز آواز بیغاره آسوده گوش
ز فرمان سر آزاده خور ژنده پوش
ز آواز بیغاره آسوده گوش
ز فرمان سر آزاده وژنده پوش
ز آواز بیغاره آسوده گوش
***
466 : ردیف از کل
بر آسوده از داور و گفتگوی
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
تن آزاد و، آباد، گیتی بدوی
برآسوده از داور و گفتوگوی
بر آسُوده از داور و گفتگوُی
تن آباد و آباد گیتی بدُوی
[تن آزاد وآباد گیتی بروی
بر آسوده از داور و گفتگوی]
تن آزاد و اباد گیتی بدوی
بر آسوده از داور و گفت و گوی
تن آزاد وآباد گیتی بروی
بر آسوده از داور وگفتگوی
بر آسوده از داور وگفتگوی
تن آباد و آباد گیتی بدوی
تن آزاد و آباد گیتی بروی
بر آسوده از داور و گفتگوی
***
467 : ردیف از کل
چه گفت آن سخنگوی آزادهمرد
که آزاده را کاهلی بنده کرد
چه گفت آن سَخُنگوی آزادمرد
که: «آزاده را کاهلی بنده کرد»
چو گفت آن سخنگُوی آزاده مرد
که آزاد را کاهلی بنده کرد
[چه گفت ان سخن گوی آزاده مرد
که آزاده را کاهلی بنده کرد]
چه گفت آن سخن گوی آزاد مرد
که آزاد را کاهلی بنده کرد
چه گفت آن سخن گوی آزاده مرد
که آزادهرا کاهلی بند کرد
چه گفت آن سخنگوی آزاده مرد
که آزاده کاهلی بنده کرد
چه گفت آن سخن گوی آزاده مرد
که آزاده را کاهلی بنده کرد
***
468 : ردیف از کل
چهارم که خوانند اهنو خوشی
همان دست ورزان برسر کشی
چهارم که خوانند اَهنو خشی
همان دست ورزان، ابا سرکشی
چهارم که خوانند اهنوخوشی
همان دَست وَرزان بَر سرکشی
[چهارم که خوانند اهتوخوشی
همان دستورزان ابا سرکشی]
چهارم که خوانند اهنو خوشی
همان دستورزان با سرکشی
چهارم که خوانند آهنوخوشی
همان دست ورزان با سرکشی
چهارم که خوانند اهنوخوشی
همان دست ورزان بر سرکشی
چهارم که خوانند اهتوخشی
همان دستورزان با سر کشی
***
469 : ردیف از کل
کجا کارشان همگنان پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود
کجا کارشان همگنان، پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود
کجا کارشان همکنان پیشه بُود
روانشان همیشه پُر اندیشه بود
[کجا کارشان همگنان پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود]
کجاکارشان همگنان پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود
کجا همکنان کارشان پیشه بود
وز آنسان همیشه پر اندیشه بود
کجا کارشان همکنان پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود
کجا کارشان همگنان پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود
***
470 : ردیف از کل
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و ببخشید بسیار چیز
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و بورزید و بخشید چیز
بدین اندرُون سال پنجاه نیز
بخورد و ببخشید بسیار چیز
[بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و بورزید و بخشید چیز]
بدین اندرون سال پنجاه نیز
برنجید و ورزید و بخشید چیز
برین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد وبه بخشید بسیار چیز
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و ببخشید بسیار چیز
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخوردو ببخشید بسیار چیز
***
471 : ردیف از کل
از این هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
ازین هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
ازین هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمُود راه
[ازین هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه]
ازین هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
ازین هر یکیرا یکی پایگاه
سزاوار بگزید وبنمود راه
از این هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
از ین هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
***
472 : ردیف از کل
که تاهر کس اندازهٔ خویش را
به بیند بداند کم و بیش را
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببینند و دانند کم بیش را
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببیند بداند کم و بیش را
که تا هر کس اندازۀ خویشرا
ببیند بداند کم و بیش را
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببیند بداند کم و بیش را
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببیند بداند کم وبیش را
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
به بیند بداند کم وبیش را
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببیند بداند کم و بیش را
***
473 : ردیف از کل
از آنپس که اینها شد آراسته
شهنشاه با دانش و خواسته
این بند را ندارد
از آنپس که اینها شد آراسته
شهنشاه با دانش و خواسته
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ازانپس که اینها شد آراسته
شهنشاه با داتش و خواسته
این بند را ندارد
***
474 : ردیف از کل
بفرمود دیوان ناپاک را
بآب اندر آمیختن خاک را
بفرمود دیوان ناباک را
بآب اندر آمیختن خاک را
بفرمُود دیوان ناپاک را
بآب اندر آمیختن خاک را
بفرمود پس دیو ناپاک را
بآب اندر آمیختن خاک را
بفرمود دیوان ناپاک را
بآب اندر آمیختن خاک را
بفرمود دیوان ناپاکرا
بآب اندر آمیختن خاکرا
بفرمود دیوان ناپاک را
بآب اندر آمیختن خاک را
بفرمود دیوان ناپاک را
بآب اندر آمیختن خاک را
***
475 : ردیف از کل
هر آنچه از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
هرآنچ از گِل آید، چو بشناختند
سبک، خشت را کالبَد ساختند
هر آنچه از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
هرانچ از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
ز هر چه از گل امد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
هر آنچه زگل آمد چو بشناختند
سبک خشترا کالبد ساختند
هرانچه از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
هر انچ از گل آمد چوبشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
***
476 : ردیف از کل
بسنگ و بگچ دیو دیوار کرد
نخست از برش هندسی کار کرد
بسنگ و به گچ، دیو ، دیوار کرد
بخشت از بَرَش، هندسی کار کرد
بسنگ و بگچ دیو دیوار کَرد
نخُست از برش هندسی کار کرد
بسنگ و بگج دیو دیوار کرد
نخست از برش هندسی کار کرد
بسنگ و بکج دیو دیوار کرد
نخست از برش هندسی کار کرد
بسنگ و بکج دیو دیوار کرد
نخست از برش هندسی کار کرد
این بند را ندارد
بسنگ وبگچ دیو دیوار کرد
نخستاز برش هندسی کار کرد
***
477 : ردیف از کل
چو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
چو گرمابه و کاخ های بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
چو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
چو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
چو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
چو گرمابه وکاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
چو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
چو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
***
478 : ردیف از کل
ز خارا گهر جست یکروز گار
همی کرد زو روشنی خواستار
ز خارا گهر جُست، یک روزگار
همی کرد، زو، روشنی خواستار
ز خارا گهر جست یکروزگار
همی کرد از او روشنی خواستار
ز خارا گهر جست یک روزگار
همی کرد ازو روشنی خواستار
ز خارا هنر جست یک روزگار
همی کرد ازو روشنی خواستار
ز خارا گهر جست یکروزگار
همی کرد ازو روشنی خواستار
ز خارا گهر جست یکروزگار
همی کرد زوروشنی خواستار
ز خارا گهر جست یک روز گار
همی کرد زو روشنی خواستار
***
479 : ردیف از کل
بچنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت و بیجاده و سیم وزر
به چنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
بچنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقُوتو بیچاده و سیم و زَر
بچنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
بچنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت و بیچاده و سیم و زر
بچنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت وبیچاده وسیم وزر
بچنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت بیجاده وسیم وزر
بچنگ آمدش چند گونه گهر
چویاقوت و بیجاده و سیمو زر
***
480 : ردیف از کل
ز خارا بافسون برون آورید
شد آراسته بند ها را کلید
ز خارا به افسون برون آورید
شد آراسته، بندها را، کلید
ز خارا بافسون برون آورید
شد آراسته بندها را کلید
[ز خارا بافسون برون آورید
شد آراسته بندهارا کلید]
نه خارا بافسون بدید آورید
شد آراسته بندها را کلید
ز خارا بافسون برون آورید
شد آن بندهارا سراسر کلید
ز خارا بافسون برون آورید
شد آراسته بندها را کلید
ز خارا بافسون برون آورید
شد آن بندها را سراسر کلید
***
481 : ردیف از کل
دگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم ببویش نیاز
دگر، بوی های خوش آورد باز
که دارند مردم به بویش نیاز
دگر بُویهای خوش آورد باز
که دارند مردم ببویش نیاز
[دگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم ببویش نیاز]
دگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم ببویش نیاز
دگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم ببویش نیاز
دگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم ببویش نیاز
دگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم ببویش نیاز
***
482 : ردیف از کل
چوبانوچو کافور وچونمشکناب
چوعود وچوعنبر چوروشن گلاب
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
چو اود و چو انبر چو روشن گلاب
چُوبان و چو کافُور و چُون مشک ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
چو عود وچو عنبر چو روشن گلاب
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
چو عود و چو عنبر چو بد و گلاب
چوبان وچوکافور وچون مشکناب
چو عود وچوعنبرچوروشن گلاب
چوبان وچو کافور وچون مشک ناب
چوعود وچوعنبر چوروشن گلاب
چوبانو چو کافور وچون مشکناب
چوعود وچو عنبر چو روشنگلاب
***
483 : ردیف از کل
پزشگی و درمان هر درد مند
در تندرستی و راه گزند
پزشکی و درمان هر دردمند
درِ تندرستی و راه گزند
پزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستیّ و راه گزند
پزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستی و راه گزند
پزشکی و درمان هر دردمند
در تن درستی ز راه گزند
پزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستی وراه گزند
پزشکی ودرمان هر دردمند
در تندُرستی وراه گزند
پزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستیو راه گزند
***
484 : ردیف از کل
همه راز ها نیز کرد آشکار
جهان را نیامد چنو خواستار
همان رازها نیز کرد آشکار
جهان را نیامد چنو خواستار
همه رازها نیز کرد آشکار
جهان را نیامد چنو خواستار
همان رازها کرد نیز آشکار
جهانرا نیامد چنو خواستار
همین رازها کرد نیز آشکار
جهانرا نیامد چو او خواستار
همان رازها کرد نیز آشکار
جهانرا نیآمد چنو خواستار
همه رازها نیز کرد آشکار
جهانرا نیامد چنو خواستار
همان رازها کرد نیزآشکار
جهانرا نیامد چنو خواستار
***
485 : ردیف از کل
گذر کرد از آن پس بکشتی بر آب
ز کشور بکشور برآمد شتاب
گذر کرد ازآنپس بکشتی بر آب
ز کشور به کشور، برآمد شتاب
گذر کرد از آنپس بکشتی بر آب
ز کشور بکشور برآمد شتاب
گذر کرد از ان پس بکشتی برآب
ز کشور بکشور گرفتی شتاب
گذر کرد از آن پس بکشتی براب
ز کشور بکشور چو آمد شتاب
گذر کرد از آنپس بکشتی در آب
زکشور بکشور برآمد شتاب
گذر کرد ازانپس بکشتی بر آب
ز کشور بکشور برآمد شتاب
گذر کرد زان پس بکشتی بر آب
ز کشور بکشور برآمد شتاب
***
486 : ردیف از کل
چنین سال پنجه بورزید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
چنین سال پنجه، برنجید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
چنین سال پنجه بورزید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
چنین سال پنجه برنجید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
چنین سال پنجه بورزید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
چنین سال پنجه بورزید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
چنین سال پنجه بورزید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
چنین سال پنجه بورزید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
***
487 : ردیف از کل
همان کردنیها چو آمد پدید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
این بند را ندارد
همان کردنیها چو آمد پدید
بگیتی جز از خویشتن کس ندید
این بند را ندارد
همه کردنیها چو آمد پدید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
همه کردنیها چو آمد پدید
بگیتی جز از خویشتن کس ندید
همان کردنیها چو آمد پدید
بگیتی جز از خویشتن را ندید
همان کردنیها چو آمد پدید
بگیتی جز از خویشتن کس ندید
***
488 : ردیف از کل
چو آن کار های وی آمدبجای
ز جای مهی بر تر آورد پای
همه کردنیها چو آمد بجای
ز جای مهی برتر آورد پای
چو آن کارهای وی آمد بجای
ز جای مهی برتر آوَرد پای
همه کردنیها چو آمد بجای
ز جای مهی برتر آورد پای
چو آن کارهای وی آمد بجای
ز جای مهی برتر آورد پای
چوآن کارهای وی آمد بجای
زجای مهین برتر آورد پای
چوآن کارهای وی امد بجای
ز جای مهی برتر آورد پای
چو آن کارهای وی آمد بجای
ز جای مهین برتر آورد پای
***
489 : ردیف از کل
بفر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندرنساخت
بفرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشناخت
بفّر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
بفرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
بفر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
بفّر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
بفرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
بفرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
***
490 : ردیف از کل
که چون خواستی دیو بر داشتی
ز ها مون بگردون بر افراشتی
که چون خواستی، دیو برداشتی
ز هامون بگردون برافراشتی
که چُون خواستی دیو برداشتی
ز هامُون بگردون برافراشتی
که چون خواستی دیو برداشتی
زهامون بگردون بر افراشتی
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون بگردون برافراشتی
که چون خواستی دیو برداشتی
زهامون بگردون برافراشتی
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون بگردون برافراشتی
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون بگردون برافراشتی
***
491 : ردیف از کل
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او، شاهفرمانروا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمان روا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمان روا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمان روا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته براو شاه فرمان روا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمان روا
***
492 : ردیف از کل
جهان انجمن شد بر تخت اوی
از آن برشده فره بخت اوی
جهان انجمن شد بر آن تخت اوی
شگفتی فرومانده از بخت اوی
جهان انجمن شد بر تخت اوی
از آن بر شده فرّهٔ بخت اوی
جهان انجمن شد برآن تخت او
شگفتی فرو مانده از بخت او
جهان انجمن شد برآن تخت او
شگفتی فرومانده از بخت او
جهان انجمن شد بر تخت او
فرومانده از فرّهٔ بخت او
جهان انجمن شد بر تخت اوی
ازان بر شده فرّه بخت اوی
جهان انجمن شد بر تخت اوی
فرو مانده از فرّۀ بخت اوی
***
493 : ردیف از کل
بجمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
بجمشید بر گوهر افشاندند
مرآن روز را روز نو خواندند
بجمشید بر گوهر افشاندند
مر آن رُوز را رُوز نو خواندند
بجمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
بجمشید بر گوهر افشاندند
مرآن روز را روز نو خواندند
بجمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
بجمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
بجمشید بر گوهر افشاندند
مرآن روز را روز نو خواندند
***
494 : ردیف از کل
سرسال نو هرمز و فرودین
بر آسوده از رنج تن دل ز کین
سر سال نو، هرمزِ فروَدین
برآسوده ، از رنجْ تن، دل ز کین
سر سال نو هرمز و فرودین
بر اسُوده از رنج تن دل ز کین
سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج روی زمین
سر سال نو هرمز و فور دین
بر آسود از رنج تن دل ز کین
سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج تن دل زکین
سر سال نو هرمزو فرودین
براسوده از رنج تن دل ز کین
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج تن دل زکین